دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت ناگهانی مادر بزرگش و بعد از سالها دوری به ایران برمیگردد…آشنایی او با مرد جوانی در هواپیما و ناگفته هایی در مورد زندگیش، این داستان را شکل خواهد داد.
فنجان چایش را کنار گذاشت و با سردی و لحنی تند گفت: خونه گل نوش چه خبره اون وقت؟ هیچی… همین طوری دوست دارم پیش بچه ها باشم. از گو شه چشم دیدم که دستت در روی میز به مشتی گره کرده تبدیل شد. با ترس کمی خودم را جمع کردم. وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن. تو اون شبانه روزی کوفتی یه کم ادب بهتون یاد ندادن؟ سرم را بلند کردم و با بیخیالی که دعا میکردم به نفعم عمل کند نگاهت کردم. چند ثانیه مرا نگاه کرد.
در چشمانش حالتی بود که هرگز نظیرش را تا به حال در او ندیده بودم. نوعی به ته خط رسیدن و خستگی از زندگی. همین نگاه برای لحظه ایی مرا از خر شیطان پایین آورد. این بار با لحن آرامتری گفتم: تو خونه حوصله ام سر میره. نفس عمیقی کشید و من به وضوح دیدم که نگاهت کمی آرام تر شد. به ماهی بگو بیاد اینجا. تو حق نداری جایی بری. چشمانم را به روی هم فشردم تا حرفی نزنم که بعد اولین کسی پشیمان بشود خودم باشم. چرا؟ جرعه ایی از چایش را نوشید و گفت
چون که من میگم! از در بیرون رفت. صبحانه ام را نیمه خورده همانجا گذاشتم و به اتاق رفتم و با گلی تماس گرفتم و گفتم که من را از برنامه حذف کنند؛ چون عمران به من اجازه نداده است. بیچاره گلی که خیلی ناراحت شده بود. گفت که آنها هم جایی نمی روند و این برنامه در اصل برای من بوده است. وگرنه خود آن ها برنامه ریزی برای خرید لازم نداشتند. لباسهایم را در آوردم و محکم روی زمین کوبیدم. نیم ساعت بعد در حالیکه من ناراحت و عصبی کتاب می خواندم تا شاید کمی آرام شوم. با صدای زنگ ماهی از جا پریدم.