دانلود رمان فتح شکست pdf از sahar parichehr برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هیجده سال از ورشکستگی کارخونه ایرج میگذره و حالا به کمک دو تا دامادش کارخونه سر و سامونی گرفته… داستان درباره زندگی خصوصی و شخصیت بچه های ایرج و مشکلاتی هست که دشمن ایرج برای کارخونه ایجاد میکنه… -ماهرخ (دختر بزرگ خونواده) ۵ ساله که با شوهرش سیاوش رابطه ای نداره و در استانه طلاقه. -بهرخ (دختر کوچیکتر) به تازگی با سیاوش ازدواج کرده و مشکلات خودشونو دارن. -فرخ (پسر بزرگ خونواده) که خودشو مسئول خونواده میدونه قرار بود با دختری ازدواج کنه ولی… _شاهرخ (ته تغاری خونواده) پسری سر به هوا و شیطونه که به دلایلی اصرار به ازدواج با دختر عموش داره …
لادن پیچ و تابی به انگشتهایش داد و در هم گرهشان زد. نگاه به کفش هایش دوخت و با صدایی که خجالت ترکییش شده بود درخواستش را عنوان کرد. -میشه هر چه زودتر با آقای حافظی صحبت کنید؟ فکر کرد در این اوضاع بلبشو همین منشی و بی خانمانی اش را فقط کم داشت. چیزی شبیه ثواب کردن و کباب شدن نصییش شد. قدمی برداشت و دست به جیب مقابل لادن به میز تکیه کرد. سعی کرد لحنش توجیه گرانه باشد و مفهوم کلامش لادن را قناعت ببخشد. -ببین خانوم نصیری متاسفانه یه مشکل خانوادگی پیش اومده که الان زمان مناسبی نیست که من با عمو
دربارهی شما حرف بزنم. فعلا همونجا بمون. سکوت لادن ایجاب میکرد تا برای بیشتر آسوده کردن خیال دخترک صحبتش را ادامه دهد. سرش را پایینتر آورد و به چشمهای بی آرایشش زل زد -هیچ عذاب وجدانی هم نداشته باش تو باشی یا نباشی من باید شبا رو برم کنار پدرم پس من به خاطر تو از خونم نرفتم باشه؟ لادن زیر چشمی نگاهش کرد و با دیدن جفت چشمی که منتظر زل زده بود به صورتش دستپاچه یک قدم عقب رفت. قدمهای سریعی که اتاق را ترک کرد باعث شد فرخ متعجب شود هدفی برای تحلیل رفتار لادن نداشت و مهمتر از آن حوصله ای. تمام ذهنش در این یکی دو
روزه متمرکز روی بهرخ بود و زندگیاش. برادر بزرگ بود و باید هوای تک تک شان را میداشت. بهرخ بگیر. تماسش بعد از یک بوق قطع شد و این یعنی میان بلک لیست جا داشتن در گوشی خواهر کوچکترش. قدم اول را میبایستی خودش بر میداشت. باید مراقبشان میبود حتی اگر نمیخواستند. باید سپر بلایشان میبود باید مثل کوه پشت سرشان میایستاد. باید از خودش می گذشت برایشان. دستشان میگرفت و راه را از چاه نشانشان میداد برادر بزرگتر بود و جای پدر حرف های مامان بدری فراموشش نمیشد وقتی که با دست های پیر و مهربانش موهای فرخ چهارده ساله را …