دانلود رمان زن شرطی pdf از نیلوفر قائمی فر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ماریا، از همسرش جدا شده ولی با قتل همسر سابقش درگیر پرونده قتل او شده و به زندان میافتد و بعد هفت ماه آزاد میشود این در حالی است که به خاطر یک شرط آزاد شده و اما آن شرط شروع رمان زن شرطی است …
نگام به پنجره ی بیرون بود و غرق در افکارم بودم، درگیر یادآوریه روزی که بدون فکر و انگیزه، یکهو پامو تو یه کفش کردم که من میخوام با کامبیز ازدواج کنم. هر چی بابا و مامان باهام صحبت میکردن فایده ای نداشت که نداشت انگار جای مغز تو سرم پهن پر شده بود. لات بازیهای کامبیز برام جذاب بود چون یکی دو نفر سر راه مدرسه اذیتم کرده بودن و کامبیز و دوستاش با موتور سر رسیدن و به خاطر من دعوا و قمه کشی کردن! چند وقت بعد دنبالم راه افتاد و پشت سرم که میاومد هیچ پسری جرئت نمیکرد به من و
دوستام نگاه بکنه و دوستامم جو میدادند که “آه همه ازش میترسند مثل بادیگارداست”. بعد من احمق از این کارها و حرفا خوشم میاومد یه بار سر راهم سبز شدو بازوشو نشون داد که با چاقو اول اسممو رو دستش حک کرده بعد من دیگه رفتم رو ابرا تا بیشتر از قبل فکر کنم خب اسم این عشقه. دیگه بدترین اتفاق ممکنه این بود که فردای عقد محضریمون که البته قرار بود عروسی نگیرندو با همین عقد خشک و خالی بریم سر زندگیمون، من پشیمون شدم. از خودش و خونواده اش و رفتارهاشون از همون روز اول ازدواجم شوکه و منزجر
شده بودم اما دیگه راه پس و پیش نداشتم بابا باهام اتمام حجت کرده بود که این راه برگشت نداره درسته که بعد یازده سال زندگی بابا خودش اومد منو از لجنزاری که گرفتارش بودم بیرون کشید اما اون سال ها خیلی ازم دل شکسته و ناراحت بود، گرچه بعد ها بهم گفت اگر” همون روز هم بر می گشتی جات رو سر و چشم من بود”. اما من یازده سال تو جهنم کامبیز دست و پا زدم و هشت سال از اون سالها سعید هم مثل خودم گرفتار کرده بودم. سرمو برگردوندم دیدم آریا که انگار تیر خورده آزیتا هم که بالششو دور گردنش انداخته بود …