دانلود رمان نوشیکا pdf از نساء حسنوند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
-امروز بار جدید سفارش دادم، حولوحوش ساعت ۱۱ میرسه در مغازه. یاسر حواست جمع باشه بار ابریشمه، کم و کاستی پیش نیاد… آره خودمم هستم، تا نیم ساعت دیگه برمیگردم، فقط اگه زودتر از من اومدن تو حواست باشه. پیچید تا پلههای حجرهی حاج صابر رو بالا برود که با دیدن موتوری که با سرعت به سمتش میآمد و شیشهای که در دستش بود، حرف در دهانش ماسید. نمیدانست ماجرا چیست، فقط متوجه شد آن دختر چادری با مشمای پر آبی که دو ماهی قرمز داخلش بود و چند قدمی با او فاصله داشت، هدفشان است …
با شنیدن صدای موتوری که هر آن نزدیک تر میشد خودش را به گوشهی پیاده رو کشاند و سریع رو به دیوار کرد. تصور آب شدن گوشت کمرش و جیغ های گوش خراشی که در خیالش میکشید پلکهایش را ناخودآگاه روی هم انداخت و محکم به هم فشار داد. موتوری در عرض چند ثانیه رد شد و صدایش به دوردستها پیوست بالاخره توانست نفس حبس شده اش را آزاد و پلک باز کند نفسش به آنی تند شد انگار که ریههایش میخواست تقاص آن چند ثانیه جهنمی را پس بگیرند. زندگی اش رفته رفته تبدیل به کابوس شده بود انگار که لحظه هایش
نفرین شده باشند دختری تنها که کم ترس در این دنیا نداشت و حالا چند روزی بود که صدای اگزوز موتور هم به یکی از ترسهایش تبدیل شده بود. کاری از دستش برنمیآمد تا صدای موتور میشنید ناخودآگاه صورتش را رو به دیوار و سوخته شدن پوست و گوشت کمرش را تجسم میکرد. از این رفتار بیمارگونه خسته شده بود اما چشمش بدجوری ترسیده و اصلاً دلش نمیخواست پااز خانه بیرون بگذارد اما افسوس که مجبور بود و به کارش نیاز داشت. همین دو سه روز هم به بهانهی سوختگی پایش سرکارگر دلش به رحم آمده و برایش
اجازه مرخصی گرفته بود. با احساس سبکی وارد کارگاه شد. هر چند فروختن گوشواره های بچگی اش همان ها که کادوی تولد ۵ سالگی بودند برایش عذاب آور بود اما به جایش دینی به گردن نداشت. گوشواره ها جزء محدود چیزهایی بود که از پدر و مادرش برایش به یادگار مانده بود. زن عمویش هربار به بهانه تنگی جا، وسایلشان را که در انبار بودند میفروخت به طوری که در سالهای آخر هیچ چیز باقی نماند و آهو فقط توانسته بود این گوشواره ها و جانماز مادرش را از دید پنهان کند با چندی از همکارانش سلام علیک کرد و با گذاشتن چادر و …