دانلود رمان عیان pdf از آذر اول برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
-جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت میدهم. -ب..ببخشید، مگه شوره؟ هاتف در جواب قاشق را محکم روی میز میکوبد. نیشخند ریزی میزند: نه شیرینه… من مرض دارم می گم شوره …
کلید به در میاندازد و وارد حیاط میشود. میرزا روی ایوان نشسته و هاتف سلام میکند. -سلام بابا، خوش اومدی. از پله ها بالا میرود. -خوش باشی میرزا… بفرما نون تازه. -دستت درد نکنه بابا. چایی بریزم برات؟ هاتف مینشیند و نگاه دقیق میرزا را نمیبیند که او را زیر نظر گرفته و خدا میداند که در سرش چه میگذرد استکان چای را جلوی هاتف میگذارد هاتف لقمه میگیرد و در دهان میگذارد. -بابا همه چی خوبه؟ هاتف سر تکان میدهد: واس چی نباشه نوکرتم، هاتف الان وسط بهشته، دیگه ازین بهتر میرزا. به تمسخر میگوید و پوزخند میزند.
-چیشده بابا تو از چی دلخوری هاتف! هاتف استکان چایش را برمیدارد. -من! من چرا باید دلخور باشم میرزا! هاتف دروغ میگفت.. شاید هم دل گفتنش را نداشت. -اینشو تو باید بگی بابا.. من از کجا بدونم! هاتف جدی تر از قبل به چشمان میرزا خیره میشود. -ببین حاجی در دیزیو وا گذاشتی ولی به این فک نکردی که گربه همسایه حیا رو قورت داده و آبرو رو قی کرده. اخم میرزا ذره ای پشیمانش نمیکند. هاتف هرگز پیش او کم نمیآورد! میرزا سر به تاسف تکان میدهد: توام شدی عین اونایی که هرچی خواستن گفتن و گناه و انداختن گردن
اون طفل معصوم! هاتف درسکوت نگاهش میکند. -وقتی نتونی چیزی رو ثابت کنی، دستت به جایی بند نیس… تهمت گناه بزرگیه هاتف تو چرا بزنی بابا! هاتف برای این جمله باید با او که سرتا پا گناه بود بلند میخندید! حق به جانب بودنش خنده دار است برای هاتف که به ندرت میخندید. -چه تهمتی حاجی شما میگی همه دروغ میگن فقد اون راس میگه مطمئنی چیز خورت نکرده حاجی چیزی نمانده تا صبر میرزا لبریز شود استغفرالله گویان دستی به محاسنش میکشد جای هاتف عرق شرم بر پیشانیش نشسته بود. این پشر چه مرگش زده …