دانلود رمان هوادار حوا pdf از فاطمه زارعی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
درباره دختری نازپروده است که نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و …
کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم وقتی وارد کارگاه میشدم حس میکردم گل ها لبخند میزنند چون میدانستند همین موقع هاست که یک آب تنی حسابی کنند. مشغول آب دادن گلها بودم که با شنیدن صدای گندم سرم را به سمتش چرخاندم. با دیدن کبودی پای چشمهایش لبخند از لبم رنگ باخت. آب را بستم و شلنگ را وسط حیاط رها کردم به سمتش رفتم و با تعجب گفت: کی این بلا رو سرت آورده؟ انگار منتظر شنیدن همین جمله بود تا باری را که بر دلش بود، سبک کند و با صدای بلند توی آغوش من اشک بریزد دستم را
نوازشگونه روی کمر ظریفش کشیدم و او را دعوت به آرامش کردم. از آغوشم جدا شد و اشکهایش را پاک کرد. گفتم: گندم به من بگو چی شده؟ سرش را به چپ و راست تکان داد: هیچی! -هیچی یعنی چی؟ حرصی شده گفتم: مثلا میخوای بگی خیلی قوی هستی که درد و دل نمیکنی؟ پلکی زد: نه فقط حوصله حرف زدن ندارم. من را کنار زد و به سمت طبقه بالا رفت همان طور که شلنگ را جمع میکردم حواسم به او بود چادرش را تا کرد و از پلهها پایین آمد پای بوم نقاشیاش نشست و مداد سیاه را روی ورق کشید درست شبیه من بود،
به جای حرف زدن غم های تلمبار شده روی دلش را با هنرش آب میکرد. با آمدن هنرجوها باز شور و حال به آن فضا برگشت درحال تدریس بودم که صدای جیغ آشنایی از بیرون توجه ام را جلب کرد. یاسمین گفت: فکر کنم طلوعه. ماژیک را داخل جیبم گذاشتم: بچه ها الان برمیگردم. جلوی در رفتم دیدن طلوع که جیغ جیغ کنان کیفش را به زامیاد میکوبید و زامیاد که ساکت ایستاده بود عصبیم کرد بافریاد گفتم: طلوع این چه معرکه ای که گرفتی؟ طلوع با حلقهی اشکی که در چشمانش بود، به زامیاد اشاره کرد: از دست این، نمیذاره …