دانلود رمان اتانازی pdf از هانی زند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
-تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. -لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: نه! نه آقا؟! و برای آن که لال شدنم را توجیه کرده باشم اضافه میکنم. -نشنیدم! نگاه عاقلاندرسفیهی به صورتم میاندازد… دستم را روی دستگاه کوچک ضبط صدای انتهای جیبم میفشارم… باید استارتش کنم؟ مکالمات عادی هم ممکن است به کار بیایند؟
-دور میزنم دوربینو بذار رو پله ها بزن به چاک غزال. کلافه این پا و آن پا میکنم. تا خودم را از آن سر شهر به اینجا و پشت در این خانه برسانم جانم هزار بار به لب رسیده است. -درو باز کن فریبا! صدایش را پایین میآورد. -برو غزال! بد شکاره ازت! میبینتت ترکشش بهت میگیره داستان میشه نصفه شبی. دستهای یخ زده ام را به هم میرسانم و ها میکنم. -خودت داری میگی نصف شبه بی شعور! کجا برم! -فیلمو آوردی دیگه؟! با یادآوری فیلم بیشتر لرز میکنم. -آره باز کن! یخ زدم. فریبا نق میزند. -خدا رحم کنه فهیم دهنمونو
سرویس میکنه. میگوید و در با صدای تقی باز میشود. به ضرب خودم را داخل را پله میندازم و پله ها را دوتا یکی بالا میروم. در حال حاظر به هیچ چیز جز شومینه ای که احتمالا باید گرم و روشن باشد فکر نمیکنم تمام استخوان هایم لرز کرده است. به راه پله طبقه اول که میرسم صدای باز شدن در واحد طبقه دوم به گوشم میرسد: غزل! تمام توان باقی مانده ام را به سمت پاهایم هدایت میکنم. -اومدم! تو تراس داره سیگار میکشه بجنب تا نیومده! باید بری تو اتاق من نبیننت! باقی پلهها رابالا میروم و مقابلش میایستم با موهایی آشفته
مقابلم ایستاده است و رنگ پریده با نظر می رسد. -بده من دوربینو! خیره در صورتش بی توجه به آنچه گفته است لب میزنم: چرا رنگ پریده! پوف کلافهای میکشد. -همین که فهیم نکشتم جای شکرش باقیه! میگوید و دستش را به سمتم دراز میکند. -دوربینو بده! دستم را روی در میگذارم… دری که فریبا شبیه دروازه بان از آن محافظت میکند. -برو کنار بیام تو! درو گرفتی چرا! مقاومت میکند و سرش را جلو میکند و پچ میزند: به خدا قاطیه غزال بخواد بیفته رو سرت من یکی جون ندارم جلوشو بگیرم! -باشه برو گمشو کنار بیام تو! …