دانلود رمان فرشتگی pdf از آشکارا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
برای به دست آوردن قلب خانزاده، سر خودم قمار کردم اما نمیدونستم بزرگترین باخت زندگیم توی بردن دل کسی بود که بهم گفت عاشقمه؛ ولی اون هم نمیدونست که خون توی رگهام رو با جنین برادرش شریک شدم…
دریا مابقی مسیر را در سکوت افکارش گذراند تا ماشین کنار خیابانی عریض پارک شد. زمین مد نظر آنها با فاصلهی اندکی از بازارچه محلی شهر واقع شده بود و به نظر بزرگ میآمد. دور تا دور آن هم همانند خود زمین خالی بود و علفهای هرز آن ارتفاعی همچون قد او داشت. پدرش و آقای محمدی از ماشین پیاده شدند و مشغول بحث و گفتگو در مورد موقعیت مکانی و پیشرفتش شدند. دریا چانه اش را به دستش تکیه داد و به رفت و آمد و ازدحام مردم بازارچه نگاه کرد ناگهان ماشینی به ظرافت و زیبایی ماشین محمدی وارد خیابان شد
و روبه روی آنها جایی که دریا دید کاملی به آن داشت ایستاد. مرد جوانی از ماشین پیاده شد، چهره آرام و معمولی داشت که هماهنگ با آن لباس پوشیده بود؛ سمت در عقب رفت و آن را باز کرد رو به روی چشمهای خیرهی دریا هیبتی کشیده، از ماشین پیاده شد دستی به پالتوی مشکیاش کشید که به رغم بلندبودنش شلوار اتو کشیده و پیراهن خوش دوختی که برتن داشت را پنهان نمیکرد. محمدی با لبخند گرمی به استقبالش رفت و او را در آغوش گرفت رضا هم پس از فشردن صمیمانه دستش به نشانهی دعوت او را سمت اراضی مد نظر هدایت کرد.
پس از گفت و گویی طولانی بلاخره سه مرد سمت ماشین آمدند و با نزدیک شدنشان دریا میتوانست گفت و گوی آنها را بشنود مرد تازه وارد با تحکمی که در کلامش داشت گفت: بابت عدم حضورم عذر میخوام ولی مایلم برای صرف ناهار ما رو همراهی کنید. رضا به ماشین اشاره کرد ایشالا دفعهی بعد در خدمت باشیم؛ از دعوتتون ممنونم اما باید دخترم رو مدرسه ثبت نام کنم. توجه مرد به دریا جلب شد: دخترتون!؟ رضا به دریا اشاره کرد تا از ماشین پیاده شود. دریا که از این اشارهی ناگهانی شوکه شده بود، دست پاچه و هیجان زده …