رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
مطالب محبوب
دانلود pdf رمان ایاز و ماه از اکرم محمدی

دانلود رمان ایاز و ماه pdf از اکرم محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی

گاهی فقط یک قدم اشتباه می‌تواند کلاً آینده‌ات را بکوبد و از نو، با یک داستان دیگر بنویسد. مثلاً من الان باید در گمش‌تپه باشم، عروس بیگ مراد، نه در این اتاق بیمارستانی کنار مردی که نمی‌شناسم… صدای بم و پرنفوذ دکتر شانه‌هایم را بالا پراند. -اومدی تخمک اهدا کنی؟ مؤدبانهٔ فروش بود. سرم را تکان دادم. -اون پسره که باهات اومده… بی‌اراده و برنامه‌ ریزی‌ شده گفتم: شوهرمه… پوزخندی روی لب‌های درشتش نشست‌. عینک را از چشم برداشت و روی میز گذاشت: شوهرته و حلقه دستت نیست؟

خلاصه رمان ایاز و ماه

نگاهم از او چرخید به قباد به سمت مخالف کوچه و بعد برگشت به علایی که با چشم های سبز زمردی نگاهم می‌کرد… در ماشین باز بود. قباد اولین قدم را سمتم دوید. یک قدم سمت ماشین رفتم. علا دسته ساک را گرفت نکشید منتظر تصمیمم ماند… دستم را که پایین آوردم می‌دانست چاره ای به جز رفتن با او ندارم. ساک را گرفت و به صندلی عقب پرت کرد. -آفرین دخترا بپر بالا. به محض سوار شدن ماشین از زمین کنده شد و قباد و نامردی‌هایش را شلخته و دست خالی وسط کوچه باریک جا گذاشتم. به خیابان اصلی که رسیدیم

صدای قهقه بلندش ماشین را پر کرد خودم را کمی جمع کردم سمت در. -چه سروشکلی برای پسره ساخته بودن کار کی بود…؟ از خجالتش در اومدن… کبودی های سر و صورت قباد را می‌گفت. -داداشام دیروز اومده بودن خونه… جفت ابروهایش بالا پرید. -برادرات؟ مگه چند تا داری؟ تو رو چرا نبردن؟! -پیدام نکردن! نگاهش از جاده به سمتم برگشت. چشم هایش از هیجان سبز روشن شده بود. حدس زد. -زیر تخت بودی؟ -بالای کمد دیواری. بلندتر از قبل خندید و با کف دست روی فرمان ضربه زد.. -جلبی هستیا… خوب در رفتی…

اول دیدمت فکر کردم از این نازک نارنجیا باشی، ولی نه جنم داری. -مجبور بودم. آهان زیرلبی گفت، هنوز لبخند روی لب های پر و مردانه اش برق می‌زد اما انگار با یک بچه بازیگوش حرف بزند سرزنشم کرد. -باهاشون برمی‌گشتی خونه، دو تا غلط کردم و چیز خوردم می‌گفتی بعد دلشون برات میسوخت الان خوبه با یه گولاخ مثل من که ناخالصی داره سرگردون شدی؟ دروغ چرا؟ ته دلم کمی خالی شد. -ناخالصی داشته باشی هم به خودت مربوطه، ولی برای وعده کارگری همرات اومدم، نه چیزای دیگه… سرش را سمتم کشید و با لحنی که …

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
گاهی فقط یک قدم اشتباه می‌تواند کلاً آینده‌ات را بکوبد و از نو، با یک داستان دیگر بنویسد. مثلاً من الان باید در گمش‌تپه باشم، عروس بیگ مراد، نه در این اتاق بیمارستانی کنار مردی که نمی‌شناسم... صدای بم و پرنفوذ دکتر شانه‌هایم را بالا پراند. -اومدی تخمک اهدا کنی؟ مؤدبانهٔ فروش بود. سرم را تکان دادم. -اون پسره که باهات اومده... بی‌اراده و برنامه‌ ریزی‌ شده گفتم: شوهرمه... پوزخندی روی لب‌های درشتش نشست‌. عینک را از چشم برداشت و روی میز گذاشت: شوهرته و حلقه دستت نیست؟
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    ایاز و ماه
  • ژانر
    عاشقانه
  • نویسنده
    اکرم محمدی
  • ملیت
    ایرانی
  • ویراستار
    رمانسرا
  • صفحات
    3207
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 6,255 بازدید
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.