رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود pdf رمان هم‌ قبیله از زهرا ولی بهاروند

دانلود رمان هم‌ قبیله pdf از زهرا ولی بهاروند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی

«آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌ فروشی مقابل مدرسه‌ شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌ رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و خانواده‌اش را به قتل‌های زنجیره‌ای زنانِ پایتخت گره می‌زند و دختر قصّه را به صحنه‌ی جرمی می‌رساند که بوی خون می‌دهد و بویِ عود… هشدار: این رمان برای افراد زیر ۱۶ سال مناسب نیست.

خلاصه رمان هم‌ قبیله

ثمین قرار کوهنوردی گذاشته و این را در پیام‌هایی پشت سر هم به اطلاع آسمان و امین رسانده بود. امین از آمدن سر باز زده بود؛ اما آسمان بدش نمی‌آمد بفهمد چرا ثمین به آن تنبلی کوهنوردی را برای صبح جمعه انتخاب کرده است. -مطمئنی نمیای؟ امین لحاف را روی سر خود کشیدو غرولندکنان جواب داد: نه، نه دست از سر من بردار جان مادرت. بی صدا خندید و سری به دوطرف تکان داد. در اتاق امین را بست و وقتی به سمت هال رفت تا پالتو و بوت هایش را بردارد آنا را دید که هنوز از روی سجاده‌اش بلند نشده بود. طبق قراری نامعلوم

نماز صبحش را که می‌خواند، سر سجاده می‌ماند تا زیارت عاشورا بخواند و دعای فرج آسمان به دیوار تکیه زدو نگاهش کرد. چادر سفیدش با گل‌های ریز نقش آبی، صورت گردش را قاب گرفته بود. چروک های پای پلکش، خطوط خنده اش… آسمان عاشق تمامیت این زن بود. زنی که یک روزی توی سیزده سالگی‌های او، جسد شوهرش را تحویل گرفته و رو به او، امین و روشن گفته بود: حالا هم پدرتونم هم مادر! نفسی گرفت و عطر عجیب آنا در مشامش پیچید عطر گرمی داشت؛ ترکیبی از بوی چوب بلوط و دارچین اونجا واینستا بیا نزدیک

تا بتونم دخترمو ببوسم. با صدای آنا لبخند روی لبش شکفت. به او نزدیک شد و وقتی مقابل سجاده‌ اش نشست، شبیه بچگی هایش خم شد و سرش را روی پاهای مادرش گذاشت. چشم بست حالا انگار در امن ترین جای جهان بود؛ امن ترین و بی خطر ترین. -بچه شدی؟ با چشم بسته خندید و پچ زد: واسه تو همیشه بچه ام. آنا، خم شد و پیشانی اش را بوسید. تسبیح عقیق را دور داد توی دستش و سبحان الله بعدی را به نیت شادی دختری لب زد که روی پاهایش بود. -هنوز آفتاب نزده. ثمین میاد دنبالت؟ ثمین ماشین داشت، یکی از آن خوب هایش …

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
«آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌ فروشی مقابل مدرسه‌ شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌ رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و خانواده‌اش را به قتل‌های زنجیره‌ای زنانِ پایتخت گره می‌زند و دختر قصّه را به صحنه‌ی جرمی می‌رساند که بوی خون می‌دهد و بویِ عود... هشدار: این رمان برای افراد زیر ۱۶ سال مناسب نیست.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    هم قبیله
  • ژانر
    عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده
    زهرا ولی بهاروند
  • ملیت
    ایرانی
  • ویراستار
    رمانسرا
  • صفحات
    1782
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 2,381 بازدید
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.