دانلود رمان طلایه دار pdf از دلیار برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رَسام جدیری بزرگ طایفۀ جَدیریهاس… چی میشه که اون از اهواز به تهران میاد و مسیر زندگیش گره میخوره به دختر هفده سالۀ یحیی، همسر مادرش؟ اون قراره پدر باشه برای دختر بیکس و بیدست و پای یحیی یا مرد رویاهاش؟ چطور میتونه دختری که از نظرش دوست داشتنی نیست رو با خودش ببره اهواز و بشه پناهِ بیپناهی اش؟
سه روز از آن روز لعنتی و فهمیدن اینکه رسام قرار است با دختر نشان شدهی بی بی گل ازدواج کند گذشته بود. در تمام این سه روز نه آب خورده بود و نه غذا. رنگش روبه سفیدی میرفت و تنها چیزی که استشمام میکرد غم بود. تمام تنش در تب میسوخت. عرق از گوشهی شقیقه اش به سمت پایین راه گرفته بود و دریغ از یک قطره اشک که چشمهای خشکش را سیراب کند. تقه ای به در خورد و صدای نگران بی بی گل بلند شد: شاداب مادر بیام تو؟ سکوت شاداب مهر تایید روی
حرف بی بی گل زد! بی بی همین که وارد اتاق شد و چشمش به شاداب افتاد، سریع گونه اش را به چنگ گرفت: یا خدا! شاداب مادر؟ وضعیتش کم از میت نداشت. دراز کش روی تخت افتاده بود و صدای نفس های بلندی که به سختی از تختِ سینه اش بیرون میپرید سکوتِ اتاق را خورد میکرد. بی بی گل سریع به سمتِ تخت شاداب پا تند کرده و کنارش لبه تخت نشست. دخترک پلک بسته بود. گوشه های لبش از خشکی زیاد ترک برداشته بود و قطره های عرق روی پیشانی
بلندش نشسته بودند. دست دراز کرده و به ارامی پیشانی شاداب را لمس نمود. از داغی زیادش متعجب دستش را عقب کشیدو زیر لب پچ زد: یا امام رضا این دختر چرا اینقدر داغه. آرام با کف دست به گونه شاداب کوبیدو صدایش زد: شاداب؟ دخترم؟ نالهی کوتاهش میان خواب و بیداری به گوش رسید بیبی گل پشتِ سرش نشسته و دوباره صدایش زد: شاداب مادر؟ باز کن چشاتو! سرش را از روی بالش برداشته و روی دو پای خود قرار داد ناله ای کوتاه از میان لبهایش بیرون پرید …