دانلود رمان نیم نگاه pdf از فاطمه مفتخر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختر قصه کافه داره و خیلی شیطون و شاده! پسر داستان اما خیلی جدی و مذهبیه! این دختر، پسره رو به زور سوار موتور میکنه، میبرتش برف بازی، کله پاچه به خوردش میده، مجبورش میکنه نصف شبی از دیوار بالا بره.. دست تقدیر باعث میشه این دو تا آدم که هیچ شباهتی به هم ندارن، با هم رو به رو بشن و… داستان آقا سید و این دخترک شیطونمون به کجا ختم میشه؟! چی میشه که این پسرِ مذهبی عاشق این دختر میشه؟
به سان طفلی که مادرش را میان بازاری شلوغ گم کرده، زار میزد. شاید هیچوقت تا به این حد مستأصل نبود، استیصالش حتی به حاج عباس که نمیدانست چطور در این لحظه کمکی به بهبود حال پاره ای از تنش کند، سرایت کرد. هرچند، پیر مرد نادانسته و با همان در آغوش کشیدن ساده، حجم زیادی از آرامش را به جان پسر سرازیر کرد، آرامشی که مدت ها بود که حافظ در زندگی اش نداشت، چیزی به بلندای پنج ماه! اینجا انگار یک تکهی گم شده از هزار تکه پازل زندگی اش بود
و حالا که هوای یزد را نفس میکشید و کنار پدربزرگ و مادر بزرگش در این خانه پر از خاطره حضور داشت حس خلاءش تا حد زیادی از بین رفته بود. بدون ترس بدون اینکه غصه ای بابت قضاوت شدنش توسط پیرمرد داشته باشد اشک هایش را از بند چشم رها میکرد. از همان فروردینی که نحسی اش دامن مرداد را گرفته بود، از همان روز نسبتأ ابری پایتخت تا گرگ و میش یزد از قبرستانی به اسم بهشت زهرا تا حیاطی به روح نوازی بهشت، این پسر حرف هایش را در خود
میریخت گریه هایش برای خلوتش بود، برای وقت هایی که به آپارتمانی که هرگز خانهی بختش نشد پناه میبرد یا جمعه هایی که کسی سر خاک آرزو نبود، شاید هم نیمه شب هایی که بقیه خواب بودند! حافظ مدت ها بود که غم هایش را در خود میریخت، قسطی حرف میزد و لا به لای روزمرگی های پردردش، لحظاتی ادای زندگی کردن در می آورد! -حافظ بابا؟ تو به من بگو تا کی میخوای ادامه بدی به این وضع؟ چقدر باید بگذره تا تو اروم بشی؟ تا همون حافظ قبل بشی؟