دانلود رمان حوالی این شهر pdf از سمیرا ایرتوند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
صدای داد و فریاد مرد ستونهای خانه را میلرزاند، زن ترسیده کنارش رفت: عزیزم آروم. -یه هفتهست ازش خبری نیست. -شاید براش اتفاقی افتاده! -نمیبینی تو نامه چی نوشته؟ آب دهانش را قورت داد، میدانست! متن نامه را از بر بود… دخترش رفته بود تا عاشقی کند و وای به روزشان اگر این عشق خطا میرفت! -عزیزم… -اون دختر خرابت زیر دست تو خراب شد. آهی کشید؛ وقتی شاگرد اول مدرسه بود دخترِ عزیزم خطاب میشد و حالا شده بود دخترِ خرابش. -با اون پسرهی الدنگ فرار کرده. -صداتو بیار پایین همسایهها میشنون. مرد با نفرت به همسرش زل زد …
وارد کارگاه که شدیم قبل از اینکه پشت میزم بنشینم بهنام خواست کتری را به برق بزنم کمی بعد که آب جوش آمد خودش داخل ماگ هایمان نسکافه ریخت و روی میز قرار داد. حال غریبی داشتم دلم میخواست حرف بزند، از من بگوید حتی اگر حق را بهم نداده! خیره شدم به قورباغه روی ماگ که لبخند بامزه ای داشت. نگاهم را از ماگ گرفتم و اینبار به بهنام نگاه کردم. چهره جذابی داشت و چال پشت لبش آنقدر عمیق بود که از ذهنم گذشت انگشت اشاره ام را رویش
بگذارم. خیلی وقت بود دیگر موهایش را بلند نمیگذاشت و مرتب کوتاه میکرد اعتراف میکنم موی کوتاه بیشتر بهش میآمد. چون پیشانی و چشمان کشیده اش را بهتر نشان می داد. همانطور که داشتم ارزیابیش میکردم. سرش را بالا آورد و نگاه خیره ام را شکار کرد! از شدت خجالت بلافاصله نگاه دزدیدم و سرم را پایین انداختم. چرا تمایلی به حرف زدن نداشت؟ حتى اجازه داشت سرزنشم کند. فقط میخواستم حرف بزنیم اما انگار نباید از بهنام کم حرف، انتظار شروع
داشت. بعد از کشیدن یک نفس عمیق گفتم: زشت نیست تو مراسم نباشین. -بهش فکر نکردم. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست، به نبود مراسم فکر نکرده بود اما به من چرا؟ قندهای آب شده در دلم برای شیرین کردن تمام جهان کافی بود. -پس ممکنه الان دنبالتون بگردن؟ شانه ای بالا انداخت چقدر حرف زدن با او کار سختی اخت، چقدر حرف زدن با او کار سختی بود. -به نظرم بهشون خبر بدین. -به مامان گفتم نمیام، به خاطر علاقه زیادی که به جاریش داره اصلا براش مهم نبود …