دانلود رمان همین گوشه از آسمان pdf از لیلا نوروزی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نور از شیار پرده افتاده بود پشت پلکهایم. خوابم کال مانده بود. درست مثل چند شب قبل. روی پهلو چرخیدم و چشم بازکردم. صورت مادری با فاصله کمی از من روی بالش آرام گرفته بود. چشمهایش بسته بودو لبهایش میلرزید. نفسش بوی ماندگی میداد. بوی دهانی بدون دندان. به کندی روی تشک نشستم. موهایم را روی شانه جمع کردم و چشم دوختم به حرکت کرخت عقربههای ساعت که انگار یک جهان روی شانهشان سنگینی میکرد …
تصاویر در ذهنم درست مثل برگرداندن یک فیلم با سرعت به عقب میرفت. آخرین روز پاییز بود و سیاه ترینش. از محضر که بیرون آمدیم بابا با عجله رفت سمت ماشین جمال. آنقدر بغض داشتم که چشم هایم همه جا را تار میدید. سرش را خم کرد و از شیشهی باز ماشین گفت: «نمیتونم به مینا بگم فکر کنه برادر نداره ولی به تو میگم فکر کن هیچ وقت رامین نامی رو تو زندگیت ندیدی!» ولی خط زندگی آن ها از هم جدا نشده بود. جدا نشده بود که بابا چند سال بعد مینشست
سر معامله خانه مادری و آیین زنگ میزد به خانه ما همه چیز با کمی تاخیر مثل قبل بود فقط من رفته بودم. من جدا شده بودم، حالا من بودم که شده بودم سد این رابطه فامیلی. وارد اتاق شدم و شال و مانتوام را روی پشتی صندلی رها کردم. موهایم را بالای سرم گلوله کردمو دست به کمر ایستادم. چند سال باید این حس اضافه بودن را تحمل میکردم؟ تا کی؟ چرا حتما باید ازدواج میکردم تا از این بند رها میشدم؟ بی فکر گوشی را از جیبم بیرون آوردم. این اوضاع بدترم میشد؛
وقتی بابا یکی از واحدهای خانهی مادری را میخرید و یک واحد هم سهم خانواده محب میشد. میخواستم پیج یکی از دوستانم را چک کنم تا ببینم برای شروع کار کارگاه به چه چیزهایی نیاز دارم. اینستاگرام را باز کردم ولی اولین پستی که روی صفحه آمد تمام توجهم را جلب کرد. پست از صفحه .Mr.mim بود عکسی گذاشته بود از یک چشمهی کوچک که از میان سنگ های خُرد قل میزد و میجوشید زیرش نوشته بود: آن عمیقترین و پنهانی ترین حسی که در وجودت داری …