دانلود رمان دُر pdf از مریم پیروند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مامان با گریه به طرفم اومد و دستمال کاغذی رو زیر بینیش کشید و گفت: مگه نگفته راضی شده یه روز در هفته پناه رو بیاریم پیش خودمون؟ خب پس چرا بابات رفت بچه رو نداد بهش؟ گفت… گفت پشیمون شده زیرِ قول و قرارش زده. -بابا کجاست؟ مامان با بغض و گریه دستش رو تکون داد: زنگ زد، تو خیابون علاف مونده، میگه حالم خوب نیست حتی بیاد خونه، ببین این پسره چه بدبختی واسمون درآورده… میگم دُرسا دوباره یه زنگ بزن بهش، باش حرف بزن، ببین حرفِ حسابش چیه، واسه چی داره هر روز یه جور دورمون میده… بگو مگه خودت قول ندادی، مرد باش رو حرف بمون دیگه …
صدای ماشین فرهاد رو شنیدم و قلبم به تلاطم افتاد… روی مبل جابجا شدم. من هنوز به خودم جرات ندادم تا پیام های اردوان رو بخونم و حالا اومدن فرهاد هم به حال بدم دامن زد… کمی بعد فرهاد اومد و موقع ورودش چشم چرخوند تا مطمئن شه منم همراه مامان بابا اومدم وقتی سلام و احوال پرسیش با مامان و بابام تموم شد به طرفم اومد و دستش رو با سنگینی نگاه پر نفوذش به طرفم دراز کرد: خوش اومدی… خوشحالم که اینجایی. لبخند هول هولکی زدم و باز در حینی
که هشدار پیامم رو شنیدم دست میون دستش گذاشتم. محکم فشردش… با نگاهی که میتونست قرنیهی چشمام رو با تیزیش پاره کنه. با مکث دستش رو کنار کشید و جلوی پناه خم شد: خوش اومدی دایی… این خونه و این جمع با اومدن تو سبز و قشنگ شده خانم کوچولو. پناه با خجالت به من نگاه کرد و من به جای اون گفتم: ممنون. -من داییشم… از من تشکر نکن صاف ایستاد و رو به همه گفت: -ببخشید میرم لباس هامو در بیارم الان میام تا رفت و هواش دور شد نفسم
رو پرضرب بیرون دادم و نشستم. نگاه سنگین زن عمو رو به خودم حس میکردم از وقتی اومدیم همینطور منو زیر ذره بین گرفته و نتونستم دست به سمت کیفم و گوشی ببرم… مامان نگاهم کرد: پناه رو بفرست پیش من و با سر به راهرو اشاره کرد تا دنبال فرهاد برم که مثلا با هم سنگ هامون رو وا کنیم. اون مال وقتیه که اردوانی وجود نداشت. نه حالا که من… من چی؟ -خب زنشم… شتر سواری که دولا دولا نمیشه … زنشم حتی اگه یک روز گذشته باشه. ندیدی چطوری …