دانلود رمان نورانی pdf از زهرا فضلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پسر قصمون یه کشتی گیر معروفه که عاشق دختر خالشه ولی خب مشکلات زیادی سرراه شون قرار میگیره …
با حضوری ناگهانی البرز در اتاق قلبم به تب وتاب میافتد… نمیدانم با چه سرعت عملی در را باز کرد و خودش را در اتاق انداخت که یک ثانیه هم طول نکشید. بدون روسری و با موهای افشان جلویش ایستاده ام. دیگر تمام خط قرمزهای بابا حاجی را رد کرده ام. -خب نازی خانوم از صبح چرا با ما یک وری؟؟ شالم را روی سرم میگذارم تا شاید کمی موهایم را بپوشاند ولی زهی خیال باطل. چشم غره ای نثار زبان همیشه درازش میکنم. -نمیدونی دیگه؟! -نه والله، از کجا
بدونم این گیسو کمند چرا ما رو تحویل نمیگیره. -نبایدم بدونی… آخه به نفع آقا نیست دیگه… فقط هر دفعه که یه نفر دوثانیه نگاش رو منه بدبخت بیشتر بمونه باید جوابگوی شما باشم. -اون آدم به هفت جدش میخنده که بخواد نگات کنه چه برسه به اینکه نگاش روت خیره بشه. حرصى نگاهش میکنم. -بیا باز شروع شد… بجای عذر خواهی کردن دوباره داره باز خواستم میکنه. با صورتی خندان که حرصم را بیشتر در میآورد دستش را به گردنش میزند. -بیا نازی خانوم…
این گردن ما از مو نازکتره بخدا… آخه آقا البرز کی باشه که بخواد نازگل خانومو باز خواست کنه. -این زبونو نداشتی چی کار میکردی تو وجدانا؟؟! -تا حالا هفت کفن پوسونده بودم.. حالا بیا بشین رو صندلی کارت دارم. متعجب نگاهش میکنم. و روی صندلی که جلو کشید مینشینم. جعبه ای از جیبش در میآورد و جلوی پایم زانو میزند. -این چیه البرز؟! -پابنده… امروز صبح که با دایی علی رفتیم بازار محلی ها خوشم اومد و خریدم. پشت بند حرفش پابند طرح صدف را به مچ پایم میبندد …