دانلود رمان دایاق pdf از یامور.م برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
با بوی دود سیگاری که تو بینیم میپیچه سرمو آروم میچرخونم و نگاهش میکنم… خبری از اون ارسلان همیشه منظم و شیک پوش نیست اون مردی که باحالی به هم ریخته و لباسای چروکی که تو تنشه و معلومه هر چی دم دستش بوده پوشیده و اومده هیچ شباهتی به دامادی که مامان بین فامیل و آشنا پزشو میداد نداره… چنگی بین موهای آشفته خرمایی رنگش میزنه سرشو بالا میگیره تا نگاهم کنه که باهم چشم تو چشم میشیم …
غروب بود ولی همین چند ساعت بیرون بودن منه افسرده رو خسته کرده بود… رو تخت دراز کشیده و پتو نازکی رو تا روی شکمم بالا کشیدم و خیره شدم به اون… خودکار بین دستای بزرگش خیلی کوچیک بنظر میرسید و این اندام و هیکل تضاد جالبی با اون میز و صندلی کوچیک داشت البته برای اون کوچیک… نفسمو کلافه بیرون داده و به پهلو چرخیدم. بین انجام کاراش سرشو بلند کرده و نگاه گذرایی بهم انداخته بود. خیره شده بودم به اون چشمام داشت خمار
میشد و کمی تار میدیدم اطرافمو… تو ماشین یجورایی منو تهدید کرده بود، آره بهم گوشزد کرد که حامی کارهای از نظر اون ها خلاف و پر از شیطنت ارسلان نشم… پلکام روی هم افتاده بود که صدای زنگ گوشیم که روی عسلی بود باعث شد چشمام تا آخرین حد و یهویی باز بشن.. تو جام نشستم… جاوید دست از کرد کار کشیده و با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد… تنمو چرخوندم سمت جایی که گوشی بود دست دراز که گوشی بود دست کرده و برداشتمش با دیدن اسم مامان
که روی صفحه خودنمایی میکرد با قلبی که رو دور تند افتاده بود بدون توجه به حضور جاوید آیکون سبز رو کشیدم… آماندا: الو مامان؟ شهره: سلام خوبی؟ صداش گرفته و خش دار بود درست مثل مواقعی که سیگار میکشید… و این یعنی سر درد داره و اصلا حوصله چیزی رو نداره… نفس عمیقی کشیدم. آماندا: خوبم مامان تو خوبی؟ نگاهم به جاوید افتاد که خودکار و کاغذای تو دستشو رو میز رها کرد و آروم از جاش بلند شد.. بدون اینکه نگاهی به من بندازه از اتاق خارج شد ...