دانلود رمان بندبازی pdf از الناز محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پروا برای آزادی برادرش صادق که به جرم قتل به زندان افتاده، حاضره به هر کاری دست بزنه… خیلی اتفاقی پارسا سر راه پروا قرار میگیره و آدرس برادرش پیمان رو برای کمک به پروا میده… پیمان وکیلی قهار و کاربلده… پروا سراغ پیمان میره غافل از اینکه …
گیج و گنگ توی ماشین پیمان نشست و او با کمک فروشنده خریدها را روی صندلی های عقب گذاشت. پروا، شهرام را دید که از در پاساژ بیرون آمد، دستگیرهی در را گرفت پیاده شود همزمان پیمان توی ماشین نشست و قبل از بازشدن در مچش را گرفت قفسه سینه پروا درد میکرد. عصبی سمتش چرخید و دستش را عقب کشید اما پیمان انگشتانش را محکم تر کرد و به چشم هایش خیره ماند. -این همه حرف نزدم که بری پایین و باهاش طرف شی و بگی دروغ گفتم. _نگفتی؟ -نه!
-از تو و اون داداش خوش ظاهرت، دروغ تر نیست. -الان ول کنی و بری دیگه روی هیچی از سمت من حساب نکن. -چرا باید باور کنم از کجا معلوم همینا نخریده باشنت؟ اینا با وکیل قبلی هم ساخت و پاخت کردن حتی زمان دادگاها رو دست کاری کردن تو از سیستم گنده تری یا… -من، منم بچه! خودمو توی دردسر ننداختم که با یه وکیل دوزاری و یه کارمند معلوم الحال توى سیستم مقایسهم کنی. شقیقههای پروا نبض میزد. -بشین بریم تا بفهمی راستو دروغ چیه ولی بعدش یا زبونتو
کوتاه کن یا روی من هیچ حسابی نکن! پروا دستش را پس کشید برعکس پارسا پیمان به راحتی مقابل تشر و عصبانیتش رهایش نمیکرد و شاید همین بود که باعث شد الان جای او برادرش کنارش بنشیند. پیمان بعداً جواب پارسا را میداد؟ اصلا برایش مهم بود که او مدعی چه احساسی بوده؟ بی هوا گفت: تموم این کارا رو کردی منو از چشم پارسا بندازی؟ پیمان نگاهی سمتش انداخت و پروا با خشمی که صدایش را گرفتار کرده بود، ادامه داد: من تا خودم نخوام کاری کنم نمیکنم …