رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود pdf رمان ماهرخ از ریحانه نیاکام

دانلود رمان ماهرخ pdf از ریحانه نیاکام برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی

-من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم… ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد… دخترک عاصی از نگاه مرد، با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…! مرد نفس سنگینش را بیرون داد… گفتنش کمی سخت بود اما باید می گفت… این به نفع هر دو بود… حداقل بیشتر به نفع دخترک رو به رویش بود. با جدیتی که جزو جدا نشدنی شخصیتش بود، برخلاف اعتقاداتش، اجبارا چشم تو چشم دخترک با مکث گفت: دکتر معالج مهگل رو میارم و در عوضش… زنم شو…!!!

خلاصه رمان ماهرخ

لحظات به سختی گذشت. هر وقت به این حال دچار میشد باید اسپری تنفسی همراهش باشد اما ماهرخ کله شق تر از این حرف ها بود… ترانه با عصبانیت گفت: چی شده که به این حال و روز افتاده بودی…؟! ماهرخ لبخند تلخی زد: از بیمارستان بهم زنگ زدن که حال مهگل بد شده…! ترانه شاکی شد: خب بد شده که شده تو چیکار می‌تونی بکنی…؟ امروز صبح… اون پیرمرد رو دیدم… ازم خواست… زن شهریار بشم…! ترانه پوزخند زد: خب تو چی گفتی؟! ماهرخ نگاه

گرفت و آرام گفت: جواب منفی دادم ولی حالم بد شد و یه دفعه شهریار هم اومد.. ترانه جا خورد: اون برای چی؟! اینبار ماهرخ پوزخند زد: که بگه حتی شده الکی زنش بشم…! -وای خدا این طایفه دیوانه هستن و آدم رو هم دیوونه می‌کنن…! _چیز تازه ای نیست. -خیلی خب حالا چی به شهریار گفتی؟! ماهرخ با مکثی گفت: چیزی نگفتم اما مجبورم شده الکی موافقت کنم تا مهگل عمل بشه…!! با ترس و نگرانی به همراه ترانه وارد بیمارستان شدند و یک راست سمت بخشی که

مهگل بستری بود، رفتند.. پرستار به محض دیدن ماهرخ اخم درهم کشید و گفت: معلوم هست کجایی…؟! ماهرخ ترسیده گفت: چی شده…؟! _حال خواهرت هیچ خوب نیست اگه اینجور پیش بره نباید امیدی به زنده موندنش داشته باشی! تن ظریف و لرزان ماهرخ در هم لرزید و روی زمین افتاد. ترانه جیغی کشید و کنار دخترک نشست دیگر دست خودش نبود و اشک هایش ریختند. عادلانه نبود این زندگی و این همه نیرنگ و گروکشی عادلانه نبود. هق هق هایش دل ترانه و …

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
-من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم... ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد... دخترک عاصی از نگاه مرد، با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین...! مرد نفس سنگینش را بیرون داد... گفتنش کمی سخت بود اما باید می گفت... این به نفع هر دو بود... حداقل بیشتر به نفع دخترک رو به رویش بود. با جدیتی که جزو جدا نشدنی شخصیتش بود، برخلاف اعتقاداتش، اجبارا چشم تو چشم دخترک با مکث گفت: دکتر معالج مهگل رو میارم و در عوضش... زنم شو...!!!
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    ماهرخ
  • ژانر
    عاشقانه
  • نویسنده
    ریحانه نیاکام
  • ملیت
    ایرانی
  • ویراستار
    رمانسرا
  • صفحات
    2578
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 3,276 بازدید
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.