دانلود رمان راز مانا pdf از پونه سعیدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هانی، دختری که با ارتباط گرفتن افراد مشکل داره، متوجه میشه نامزدش بهش خیانت کرده! درست تو همین شبی که فکر میکنه زندگیش سیاه شده، مردی رو میبینه که سال هاست میشناسه! البته تو خواب! مردی که ادعا میکنه هانی عادی نیست و اون رو با خودش به یه گروه جدید میبره، گروه جدید، خانواده جدید! قدرت های جدید و… عشق و خطرات جدید… این داستان یه عاشقانه راز آلود از دنیای جادو و انسان های متفاوته…
“هانی راوی داستان” تو پارکینگ پاساژ بودیم خیلی برام جالب بود انقدر سریع بدون وایسادن تو صف پارکینگ حتی ترافیک بری هر جا دوست داری اونم جایی که تو ذهن من خونده بود! این زندگی جدید خیلی جذابیت های جالبی داشت اما کنارش زخماش کم نبود. هنوز باورم نمیشه پدر و مادرم رو از دست دادم، یه جنگ در پیشه و لعنتی ممکنه حامله شده باشم. سخته واقعا سخته کنار اومدن با کارین مصممه، به چیزی که میخواد باید برسه، میدونه از دنیا چی
میخواد، میدونه از من چی میخواد همین سخت تر کرده کارو چون انگار همش تو عمل انجام شدم. دستمو گرفت و رفتیم سمت آسانسور تو و آینه آسانسور به خودمون نگاه کردم برای اولین بار خودمو کنار کارین میدیدم نمیدونستم بهم میایم یا نه فقط چشمم عادت نداشت. سعی کردم تو ذهنم حک بشه. درسته نمیدونم از زندگی چی میخوام اما وقتی کنار رین آرومم پس بهتره با زندگی که توش هستم کنار بیام. ساعت ۴ بود و هنوز خیلی شلوغ نبود. رفتم سمت فروشگاهی که همیشه خرید میکردم اول رفتم سمت لباس
خونه و راحتی یهو یاد عابر بانکم افتادم و گفتم: وای رین… من دیگه نمیتونم با عابر بانکم خرید کنم؟ _نه احتمالا دیگه مسدود شده… نگران نباش من پول همرامه هرچی میخوای بخر. بحث نکردم چون چاره دیگهای نداشتم یه سبد برداشتم و هرچی به دهنم میرسید لازم دارم از لباس خونه و بیرون و مهمونی برداشتم. نمیخواستم زیاد طولانی بشه که رین خسته شه اما خب بحث یه روز دو روز نبود همه رو بردم سمت اتاق پرو مسئول اتاق پرو شمرد و با تعجب بهم گفت …