دانلود رمان تجانس pdf از زیبا سلیمانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
قصه ای از دل تفاوت ها که به تجانسها ختم میشد دختری سرکش و جولانگر خط میزند معادلات مردی از جنس امنتیت را و سرمشق میشود برای شب هایی که چراغ های روشن شهر او را فریاد میزنند و او چه مقهور میشود در این عشقی که اگرچه از سراب تفاوت ها ریشه میگیرد اما به قصه همسان شدن ها و تجانسها ختم میشود. آری داستانِ تلاقی دوخط موازی را شنیدهی؟ دو خطی که در تجانس ها سر خم میکنند برای یکی شدن ها؟ اینجا رسم و الخط یکی شدن هاست میان تجانس اندیشهها …
حالا در نقطه ای از زمان ایستاده بود که دلش گرم بود و همین دستش را پر میکرد. اطلاعات کاملی از شرکت افشانه روی میزشان بود که نشان میداد حساب افشانه الظاهر پاک است اما برایشان سوال بود که هولدینگ عاصی چرا باید برای رسیدن به این اطلاعات تا این حد دست به خطر بزند؟ دستانش را روی سینه چلیپا کرده و به آرامش ظاهری دخترک نگاه میکرد او سالها تظاهر کردن به آرامش را یاد گرفته بود و خوب میدانست این دست آرام آوا عاصی که روی میز بی
حرکت مانده از ترس است نه آرامش. حتی خوب میدانست چرا در این چهار ساعت کوچکترین حرکتی نکرده تا بداند اصلا برای چه آنجاست؟ انگار خودش میدانست و همین بیشتر گیجش میکرد. علی که کنارش ایستاد، دستی روی صورتش کشید و پرونده را از دست علی گرفت و با گام های بلندی وارد اتاق بازجویی شد. در و دیوار مشکی رنگ اتاق در تضاد با نور زیادی بود که اتاقی را روشن کرده بود. صندلی مقابل آوا را عقب کشید و روی آن نشست و دستانش را روی
میز قلاب کردو به دخترک خیره شد. چشمان آوا مثل ساعاتی قبل ترس نداشت انگار خودش را برای این روزها آماده کرده بود روزهای که نه خاکستری بود نه سرد اما انگار پر بود از تشویش و ترس لبش را تر کرد و کوتاه پرسید:خب؟ آوا لبخند کمرنگی زد سوالش را با سوال جواب داد: پات خوبه؟ نگاهش روی چشمان خونسرد آوا نشست و پلک زد. سکوت کرد و با سکونش آوا را وادار به حرف زدن کرد: خب اونی که باید سوال بپرسه من نیستم که؟ پروندهی مقابلش را باز کرد …