دانلود رمان غیاث pdf از رایکا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من غیاثم! غیاثِ ساعی! بوکسور زیر زمینی ۳۰ سالهای که یه شب از سر گیجی با یه دختر کوچولوی ۱۹ ساله هم اتاق میشم! منی که از جنس مونث فراریم واسه آزار دادن اون دختر بچه دست به هر کاری میزنم ولی حواسم نیست که دل و ایمونم بند اون دوتا چشم مشکی رنگش شده! اینو زمانی میفهمم که دختر کوچولویی که با دستای خودم بزرگش کردم، با بچه ای که از من تو شکمش داره ترکم میکنه و …
پلک بسته و دو تا نفس عمیق کشیدم تا آرامش از دست رفته ام را برگردانم! پشت سر ملیسا وارد مغازه شدم و به اویی که همچون کودکی آرام کنج مغازه ایستاده بودو با انگشتهایش بازی میکرد نگاه کردم. صاحب مغازه با دیدنم از روی صندلی بلند شد و گفت: به آقا غیاث! شما کجا اینجا کجا! مچ ظریف ملیسا را گرفته و دنبال خودم به سمت پیشخوان کشاندم و گفتم: سلام داداش این حلقه هاتو بذا رو میز به نگاهی بندازم بهش. _چشم. مصطفی از روی شانه ام ملیسا را هدف گرفت
و گفت: به سلامتی خبریه! تنم را جلوی ملیسا کشیدم و با جدیت گفتم: اومدم واسه خانمم حلقه بگیرم ملیسا از پشت به بازویم چنگ انداخته و گفت: منم ببینم! مصطفی که انتظار شنیدن این جمله را نداشت وا رفته باکس حلقه ها را روی میز گذاشت و گفت: بفرمایید! ملیسا را جلو کشانده و از قصد دستم را دور کمر ظریفش حلقه میکنم و پشت سرش قرار میگیرم. میدانستم شیشههای سکوریت مغازه مصطفی حتی از بیرون هم دید واضحی دارد و فکر اینکه کس دیگری
جز من ملیسا را ببیند دیوانه ام میکرد. -این خوشگله غیاث؟ از روی شانه اش به حلقهی انتخابی اش چشم دوختم. حلقه ای تک نگین و بسیار ظریف بود که میدانستم به حتم انگشت های کشیده ملیسا را زیباتر نشان میدهد. حلقه را از انگشتش گرفته و با دقتتر به نگین رویش خیره شدم و گفتم: دوسش داری؟ به سمتم چرخ خورد و گفت: قشنگه؟ به چشم های ستاره بارانش که به حلقه خیره شده بود نگاه کردم و کج خندی زدم. دست چپش را بالا گرفته و حلقه را درون انگشت …