دانلود رمان شب فیروزه ای pdf از الف.صاد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
برای اولین بار توی عمر بیست و دو سه سالهام، تصمیمگیری را به عهدهی خودم گذاشتهاند. تصمیم سختی که آینده و زندگیام به آن بستگی دارد. مشکل ترین انتخاب عمرم. خواستن یا نخواستن، ماندن یا رفتن؟ جستجو و گشتن بین لایههای احساس و گوشه و کنار قلبم برای یافتن حسی که به گرفتن این تصمیم کمک کند. حسی که به عقل غلبه کند و پیشرو باشد. عقل را قانع و مجاب کند برای عقبنشینی …
جلوی در دانشگاه از ماشین پیاده شدم. مامان کرایه آژانس را حساب کرده بود گفت بهتر است با راننده حتی برای کرایه هم هم کلام نشوم. تا آخرین لحظه زیر گوشم خواند و نصیحت کرد طوری ترس به جانم انداخت که توی روز روشن و خیابان اصلی شهر، توهم دزدیدن را داشتم. حواسم را جمع کرده بودم، مبادا از مسیری جز آن که بابا یا ناصر میرفتند نرود وقتی پیاده شدم کمرم و زیر بغلم خیس عرق بود با این که با سفارش مامان راننده شاید دو سه سالی از بابا کوچکتر بود،
اما در وحشت من تأثیری نداشت. نفسی که توی سینه ام حبس شده بود را بیرون دادم. بعد از این همه ترس باز حس خوبی از تنها آمدن داشتم. خواستم وارد شوم که صدای ستاره را شنیدم چرخیدم و دیدمش. او هم دستی تکان داد و گام های بلندتری برداشت. ستاره توی دبیرستان هم کلاسی ام بود. دوست نبودیم اما رابطه بدی هم نداشتیم. بچه های کلاس تقریبا همه شهرهای دیگر قبول شده و رفته بودند. روز اول وقتی ستاره من را دید باورش نمیشد که دختر زرنگ
کلاس و امید دانشگاه تاپ دولتی، کنارش بنشیند. با خنده و شوخی طعنه اش را هم زد: “خدایی این همه خر زدی و درس خوندی چه فایده داشت وقتی مثل من توی همین شهر و آزاد قبول شدی.حداقل من دلم نمیسوزه و میگم به خودم زحمت ندادم. تفریح و مسافرت و سرگرمیم سر جاش بود. اما تو چی” چیزی که دلم نمیخواست درباره اش حرف بزنم، سخت گیری خانواده ام بود. وقتی هم کلاسی هایم از رنگ موولایت و مدکوتاهی و رنگ سال حرف میزدند و انجام میدادند …