دانلود رمان ضربه شمشیر شوالیه ام کرد pdf از نگار.ق برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
-حق من این نبود… همون طور که به میز قدیمی تکیه داده بود، گفت: حق رو به من و تو نمیدن. فلهای میدن جونم. ما هم فلهای حساب کردیم. -فلهای؟ -واسه همین واسه شما ارزونتر در اومد. خدا بده برکت. پوزخند درجا نقش بست: برکتم داره؟ -معلومه که داره. عرق جبینهها. حلالتر از حلال …
به دسته های اسکناس چیده شده توی کمد خیره شده بود. تا هفتهی بعد چند دسته اضافه میشد؟ بعد از چند دقیقه چشم گرفت جلوی آینه ایستاد و به تن عضلانیش چشم دوخت همون طور که به حجم اسکناس ها اضافه میشد، جای زخم ها هم روزانه بیشتر میشد. انگشتش رو روی زخم کنار ابرو کشید. باید زودتر فکری به حالش میکرد، زخم های تن رو می شد پنهان کرد، اما صورت… صورت زود به چشم میومد اون هم به چشم های تیزیین مادری که هر لحظه به دنبال رد زخم بود…
تی شرتی پوشید و با برداشتن تلفنش از در خارج شد. پله ها رو پایین رفت و برای گرفتن دربست مسیر خیابان اصلی رو پیش گرفت. دستش که برای ششمین بار پشت هم بالا گرفته شد، بی اهمیت به صدای تشویقها سمت راهروی پشتی رفت. شیر آب رو باز کرد سرش رو زیر شیر برد کل سر و صورت رو آب گرفت سرش رو بالا آورد و توی آینه کوچک ترک برداشته به چهره خسته سرخ شده و چشم ورم کرده اش نگاه کرد. همانجا روی زمین نشست تکیه به دیوار داد که صدای سعید
رو شنید: کجا رفتی رهام؟ جوابی نداد. خودش پیدا میکرد حتما. صدای قدم های نزدیک شده سعید بهش فهموند که اشتباه نکرده. کفش ها که جلوی پاش ایستادن سرش رو بالا آورد و بی حرف نگاه کرد. سعید لبخند بزرگی داشت: صداها رو میشنوی؟ _چه صدایی؟ -این داد و هوارها جیغ و فریادها تشویق ها، شادی ها… همه اشون مال توعه. نمیشنوی؟ آروم زمزمه کرد: میشنوم… سعید رو به روش روی زانو نشست، دستش رو روی شانه اش گذاشت و گفت: زیادی بی انرژی میزنی …