دانلود رمان خرگوش و عروسک pdf از ساشلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هیتان، پسر بچه یتیمی بود که به خانواده الیس سپرده شد. اون پسری سرد و عجیب بود و برعکس اون الیس پر از زیبایی و دخترونگی. هیتان دوست داشت پروانهها رو بکشه و الیس عطر زنونه میزد، مهمانی چای فرضی میگرفت. الیس مورد دست درازی قرار گرفت… هیتان سعی کرد کسی که دست درازی کرد رو مجازات کنه اما اون فقط یه بچه بود… خانواده الیس هیتان رو به جای دوری فرستادن چون…
“هیتان دو سال بعد” همشون توقع داشتند تا من چیزی رو حس کنم. همشون بهم خیره نگاه میکردند وقتی که کنار قبر ایستاده بودیم. پدرم رو درون قبر میگذاشتند و من داشتم تماشا میکردم. همونطور که داشتن تو قبر میزاشتنش فقط تماشا میکردم. کشیش داشت چیزی میگفت، ولی به خودم زحمت گوش دادنش رو ندادم. داشتم به این فکر میکردم حالا که بدنش رو داخل تابوت میزارن قراره چه بلایی سرش بیاد. متعجب بودم که بعد از شش روز چه بلایی سر خون
بدنش میاد خشک میشه؟ مثل ژله میشه؟ یا رنگش عوش میشه؟ پوستش خشک میشه و ترک میزنه؟ بو میگیره؟ اصلا شروع به تجزیه شدن کرده؟ لباش چروک میشن و از روی دندونای زردش بلند میشن. دستی به آرومی دستم رو گرفت. نیاز نبود نگاه کنم تا بدونم که عروسک دستم رو گرفته. اون تنها کسیه که جرعت داره بهم دست بزنه. اون تنها کسیه که اصلا با من حرف زده درست همونطوری که دوست دارم. ابرومو بلند کرد و دیدم که ادی اسمیت از پشت تابوت بهم زل
زده، با اون کلاه مسخره روی سرش. دید که عروسک سرش رو روی شونم گذاشت و دستم رو نزدیکتر به خودش کرد. وقتی نگاهم با ادی تلاقی کرد، چشم غره ای رفتم، نگاهی سوزان بهش انداختم. این دختر مال منه. زمانی مال ادی بود اما از همون دقیقه ای که من اومدم ادی دیگه جایی تو دنیای عروسک نداره.فقط من اونجام، تنها شخص تو زندگیش. بهش میگفتم که اگه میخواد دوست من باشه باید ادی رو از دنیاش بندازه بیرون. من چیزی رو با کسی شریک نمیشم …