دانلود رمان هوژین pdf از مرجان مرندی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
از تاکسی که پیاده شد هجوم هوای سرد دی ماه پوست صورتش را به گزگز انداخت. شال گردن بافت عزیز جون را تا روی بینی اش بالا کشید و به سمت قنادی آن سوی خیابان رفت. داخل قنادی هوا گرم بود و خبری از سوز سرمای بیرون نبود. به سمت صندوق رفت و فیشش را بیرون آورد و گفت: دیروز کیک سفارش داده بودم. لحظه ای بعد وقتی کیک خامهای سفید رنگی که رویش طرح گوشی پزشکی جا خوش کرده بود، مقابلش قرار گرفت …
محمد با گام های محکمش به سمت مهدیس و علیرضا رفت. برادرش را مردانه در آغوش کشید و صورتش را بوسید به مهدیس تبریک گفت و سرش را کمی پایین آورد و آرام زیر گوش مهدیس چیزی پچ پچ کرد که صدای خندهی مهدیس بلند شد و علیرضا اخمی نمایشی کرد. دوباره هانیه خودش را وسط انداخت: محمد آقا پیش عروس و داماد وایسا ازتون عکس بگیرم. زن عموی محمد گفت: انشاا.. عروسی خودت. قلب مستانه مثل گنجشکی بی نوا میکوبید. صداها را درست
نمیشنید فقط برای لحظه ای کوتاه نگاهش کرد. کت و شلوار نوک مدادی را با پیراهن طوسی و کراواتی همرنگ کتش ست کرده بود. نگاهش را برداشت و بی هدف دامن بلند لباسش را مرتب کرد و عمیق نفس کشید و به ناخن های لاک زدهاش خیره شد. کاش زودتر مراسم عقد مهدیس تمام میشد کاش زودتر شب میشد و او به اتاق خودش برمیگشت ناخن های بلندش را در پوست دستش فرو کرد کاش به حرف عزیز گوش کرده و این قدر برای دیدن دوباره اش آه نکشیده و خدا
را صدا نزده بود. حالا مقابل نگاهش بود اما چه فایده وقتی حتی جرات خیره شدن در چشم هایش را نداشت! چه فایده وقتی نمیتوانست یک دل سیر قامت برازنده و مردانه اش را خیره خیره تماشا کند چه فایده که دیگر حتی مثل روزهای گذشته اجازه رویا پردازی هم نداشت و نمی توانست با آیناز شیطنت کند که مرد باید قد و هیکل داشته باشد قد و هیکل درست و حسابی نه از این سیکس پک ها و بازوهایی که پسرها با پروتئین و مکمل درست میکنن. صدای دست و هلهله …