دانلود رمان طبقه تاریک pdf از ستاره شجاعی مهر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سونا برای رسیدن به ارثیهی خانوادگی مجبور است به مکانی ناشناخته برود تا از چند کودک نگه داری کند. اما شبها در آن مکان صداهای عجیب و غریبی میشنود از طرفی وجود مردی جوان مرموزی در نزدیکیش همه چیز را پیچیدهتر میکند …
با بسته های خرید وارد آپارتمان کوچک و نقلیمان میشوم. مامان پای گاز ایستاده و آش رشتهی محبوبم را هم میزند با لبخندی به سمت آشپزخانه میروم و پلاستیک خرید را روی اپن میگذارم. -سلام بنفشه خانم. مامان سمتم بر میگردد و طبق همیشه با لبخند جوابم را میدهد. -سلام به روی ماهت. این لبخندش آن لبخند همیشه نیست. انگار از چیزی ترسیده یا بابت چیزی نگران است. -خوبی مامان؟ با لحنی مشکوک میپرسم و او هم سعی میکند لبخند پر رنگ تری بزند. -آره
دخترم برو لباستو عوض کن بیا برات آش بریزم. نمیخواهم فکرم بیخود و بی جهت بهم بریزد. چشم بلندی میگویم و سمت اتاق خوابم میروم. دلم لک زده است برای خوردن آش رشته. نرسیده به اتاق خوابم مکث میکنم. خانه بوی عجیبی میدهد. بوی یک عطر ناآشنا و غریبه. مامان خیلی عادت به زدن عطر ندارد. قطعا جزو عطرهایی که من هم استفاده میکنم نیست. این بو برای یک عطر گران قیمت است و من خوب میدانم. به هال برمیگردم و نگاهم میرود پی ظرفی
که مامان داخلش برایم آش ریخته است. _به به آش رشته حتی تو هوای تابستونم خوردن داره. صندلی پایه بلند پشت اپن را عقب میکشم و روی آن مینشینم. -خودت نمیخوری مامان؟ زیر گاز را خاموش میکند. -میخورم. حالا تو از هشت صبح بیرونی گرسنه ای مطمئنم ناهارم نخوردی. میخندم و اولین قاشق آش را به دهان میبرم. -غذاهای دانشگاه بهم نمیسازه این یه ماه هم بگذره راحت شم از هرچی درس و کلاسه. مامان کمی در سکوت نگاهم میکند و عاقبت میگوید …