دانلود رمان گل های پیراهنت pdf از ستاره شجاعی مهر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
به زحمت قدم بعدی را برداشت و نفسش توی گلو گیر کرد. درد بد زمانی به قوزک پای زخمیاش پیچیده بود. دلش می خواست زار زار گریه کند. کمی بدن نحیفش را جلو کشید و دست به تنهی تنومند درخت کشید. ایستاد و به نفس نفس افتاد. جلوی چشمانش گاهی تیره میشد و گاهی انگار سوزن میرفت توی مردمک های خیسش. جان نداشت بیشتر از این راه برود. سرش را کمی بالا گرفت و نگاهش رفت تا روی ابری که چیزی به ترکیدن بغض سیاهش نمانده بود …
کف یک دستش جراحت برداشته بود نگاهش را با درد از جای زخم و خونی که تازه جریان گرفته بود کند و آهسته سرش را کج کرد و رسید به مرد جوان غریبه از چشمان جنگلیاش یخ و تگرگ باهم میبارید دخترک خودش را جمع کرد و خواست عقب بکشد اما درد در پهلو و زیر زانوهایش پیچید که صدایش با آخ بلندی بیرون آمدو با همین عکس العمل چشمان سرد مرد غریبه را سوی خود کشاند. تکه های چوب را گوش های روی هم تلنبار کرده بود تا آتشی روشن کند. درست در
جایی که دور تا دورش چوب بود و هر از گاهی صدای قیژی از لولای در گوش هایشان را پر میکرد. دخترک اولش فکر کرد داخل کلبه ای گرم و تمیز میرود. از همان کلبه هایی که کنار شومینهاش صندلی راک تکان میخورد و چند پله هم به طبقهی دوم دارد تصور میکرد مرد جوان دلش به حال تن لرزان او به رحم میآید و یک فنجان قهوهی داغ برایش آماده خواهد کرد و در نهایت سخاوتمندی پتویی گرم هم روی شانه هایش خواهد انداخت. اما همه چیز صدوهشتاد درجه با
افکار دخترک فاصله داشت. در کلبه با وزش هر باد بازو بسته میشد و چوب هایی که مانند دیوار بودند صدای وحشتناکی را به داخل کلبه انعکاس میدادند هیچ پلهای هم نبود که دخترک دلخوش کند این کلبهای که سقفش هم سوراخ است یک اتاق اضافه تر دارد. شدیدا احساس گرسنگی میکرد و چون با چشمانش میدید چیزی برای خوردن نیست در دل به حال خودش زار زد. مرد جوان آخرین چوب را روی زانویش شکست و قاتی باقی هیزم های جمع شده کرد از گوشه چشم …