دانلود رمان باهور pdf از ملیکا شاهوردی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
جانان برای تکمیل کردن هزینه دیه و نجات برادرش از اعدام، مجبور به قبول کردن پیشنهاد کاری طوفان میشود. رابطه عاشقانه و پرکششی را با رئیس شرکتش آغاز میکند، اما همه چیز زمانی شروع میشود که طوفان غیبش میزند و بعد از ۲ ماه، درست زمانی که جانان باردار است به خواستگاری خواهر جانان می آید و …
“جانان” با استرسی که کل وجودم رو احاطه کرده بود پشت در وایسادم. راهرو بیمارستان شلوغ بود و همهمه اطراف کلافه م کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم؛ از لای در نیمه باز نگاهی به داخل اتاق انداختم. مامان کنارش نشسته بود و غرق در صحبت بودن. بیاختیار لبخندی رو لبم نشست. بالاخره با وجود گذشت یک هفته طاقت فرسا از آی سی یو اومده بود بیرون و حالا میتونست حداقلش چشماش رو باز نگه داره. دستگیره درو بین انگشتام فشردم.
خواستم برم داخل اما ثانیه آخر مکث کردم. با چه رویی میخواستم ببینمش؟ تمام این مدت خودمو ازش مخفی کرده بودم و حالا میخواستم جلوش وایسام؟ دستم رو مشت کردم و عقب گرد کردم. هنوز قدم برنداشته بودم که صدای ضعیفش به گوشم رسید: -نمیخوای بیای داخل؟ پاهام از حرکت وایساد. من که خودم رو مخفی کرده بودم پس از کجا فهمید؟ صدای مامان اجازه فکر کردن بیشتر رو بهم نداد. -جانان؟ چرا دم اتاق وایسادی؟ نمیخوای بیای داخل؟ با مکث
برگشتم. -چرا.. یه چیزی یادم رفته بود برگشتم برش دارم. اومد سمتم و با اخم نگاهم کرد. -کم دروغ بگو بچه.. بیا برو پیش برادرت منم برم یه دکتری پرستاری چیزی پیدا کنم بیان یه مسکن بزنن. سرم رو تکون دادم. -باشه. از کنارم گذشت و رفت. با قدم های آهسته رفتم داخل درو بستم و تکیه دادم بهش. با خجالت نگاهش کردم. -سل… سلام. لبخند کمرنگی به روم زد. -چقدر بزرگ و خانوم شدی جانا! بی اختیار بغض کردم؛ دلتنگی عجیبی سر تا سر وجودم پخش شد …