دانلود رمان ناخدا pdf از سحر نصیری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
تک دختر خونه بود و با تموم اون ارث و میراث همیشه ده قدم از همه عقب بود! چون یه لقب روش بود… مردار! از بچگی زیر هجوم درد و تحقیر بزرگ شد تا جایی که سرنوشت کاری کرد تا بتونه روی پاهاش بایسته و برای اولین بار خودش رو به پدر مستبدش ثابت کنه! پا توی راهی گذاشت که با اون آشنا شد. ناخدا جلال! مردی آروم و جنوبی که کل اهالی بازار ماهی گیرها روی اسمش قسم میخوردن!….
کولر ماشین را روشن کرده و مسیر بازار ماهی فروشان را در پیش گرفتم. امروز روز باخت من نبود… زمان برایم طلا شده بود، هر ثانیه از آن را غنیمت میشمردم. قرار نبود من قربانی زیاده خواهی زند بزرگ و حرص و طمع پسر بی دستو پایش شوم!با توقف ماشین روبه روی بازار، نگاه چند نفری به سمتم چرخید. معمولاً اکثر جمعیت کلی فروش های این منطقه را مردها تشکیل میدادند و ورود آدمی مثل من باعث تعجب بود.
کیف دستی ام را برداشتم و با قدم هایی بلند و محتاط به سوی بازار راه افتادم. میترسیدم با آن کفش های پاشنه بلند روی رطوبت کف بازار کله پا شوم برای همین به هرجا که میتوانستم چنگ می انداختم.با دیدن سلیم، پسرکی که دم در کلبه ی ناخدا دیده بودم چشم هایم برق زد بالاخره دیدن یک آشنا هم در این بلبشو غنیمت بود! بازار ده ها حجره چوبی و بزرگ داشت که از ماهی هایی که روی پلاستیک های پر آب
بالا و پایین می پریدند پوشیده شده بود.کف زمین پر از چاله های آب بود و تمام بازار بوی دریا و ماهی میداد! از میان همهمه جمعیت و نگاه های خیره ای که روی صورتم سنگینی می کردند به سختی خودم را به سلیم رساندم!چند قدم مانده بود به جمع او و دوستانش برسم که نگاهش به من افتاد. بهت زده چشمانش را چندین بار محکم باز و بسته کرد و به من خیره شد. انگار وجود من در اینجا برایش حسابی تعجب برانگیز بود …