دانلود رمان هومورو pdf از شقایقخدایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
روایت دختری ساده و از جنس مهربانی ک با تمام محدودیت ها و ترسهایش می خواهد از قفس و حصاری که خانواده و تفکرات سنتی برایش ساختند بیرون بیآید. پنهانی تلاش برای زندگی کردن و مستقل شدن می کند اما سرنوشت جوری رقم می خورد که وارد زندگی مردی درست نقطه مقابل خودش می شود. عشق را تجربه می کند و به او تکیه می کند و اما همان لحظه پرده از حقیقتی تلخ برداشته می شود و طی اتفاقاتی کاملا غیرمنتظره کمکم درگیر مشکلات بزرگی می شود…
آشنا فکش بی اراده از سرما میلرزید آسمان غرید و او بی تفاوت دستهایش را در جیب فرو برد. در دل ناسزا بار زهره میکرد که باعث حال الانش بود. با غیظ تند قدم برمیداشت که با صدای پارس سگان، خشکش زد. بی آنکه تکانی بخورد تنها چشمانش به اطراف میدوید؛ اما با آن مه غلیظ تنها چند متر جلوتر را میدید. با غرش دوبارهی ،آسمان باران شروع به باریدن .کرد آشنا به سمتی که فکر می کرد زهره و بقیه آنجا
باشند دوید هر چه جلوتر میرفت مه غلیظ تر و صدای پارس سگان نزدیک تر میشد صدای خرناس حیوانی ناپیدا رعشه ای از وهم و بیم به تنش انداخت. ناگهان پایش بر روی گل لغزید و با صورت در آب بارانی که زمین پس زده بود، افتاد. درد در مچ پا و چانه اش پیچید آخ پر دردش به آسمان رفت. با رعد و برقی مهیب باران یکباره تند شد. دانه های درشت و سنگین باران بیامان و شلاقوار روی صورتش مینشست. بی محابا
بغضش شکست گاه غرشی عجیب و خوفناک از عمق جنگل خود را به او می رساند. ماندن جایز نبود. مه آرام آرام غلیظ تر شد. وهم در وجودش رخنه کرده بود با دردی که داشت شروع به دویدن کرد. نمی دانست به کجا، تنها میدوید نجوای رودی ناپیدا از میان مه و درختان به گوش می رسید. گاهی از شدت درد تنها روی پا خم میشد و نفس می گرفت. ترس از گرگان و سگان، خون را در رگانش خشکانده و غرش گاه و بیگاه آسمان …