دانلود رمان صلت pdf از سحر مرادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
حامیا پسری زخم خورده که در سن هشت سالگی پدر و مادرش را در آتشسوزی هولناک خانهشان از دست داده و هر دو دست خودش هم بر اثر سوختگی جراحت زیادی دیده است. حامیا به سرپرستی خاله و شوهر خالهاش در خانهی آن ها بزرگ شده و تنها شرط شوهر خالهاش برای حامیا این است که به تک دخترش بارش به چشم خواهرش نگاه کند. حالا بیست سال از آن روزها گذشته و حامیا و بارش بزرگ شده درگیر احساساتی شدهاند که هر کدام بنا به دلایلی جرات بروز آن را ندارند …
وسط فروشگاه پر شده بود از کارتن های خالی و دخترها مشغول چیدن قفسه رنگ موها بودند. اولین نفری که متوجه رسیدن حامیا شد، نسرین بود که پرانرژی سلام داد و تازه حواس نیاز به سمت عقب و جایی که حامیا ایستاده بود جمع شد. _خسته نباشید همگی. دخترها از حامیا تشکر کردند و نیاز تمام وجودش چشم شد به تماشا کردنش. _نیاز جان اون جعبه ها رو بده. نیاز کمی خودش را جمع و جور کرد و تا
خواست به سمت نسرین قد بلند کند و جعبه را دستش بدهد صدای حامیا را نزدیکتر از آن جایی که ایستاده بود شنید. _خانم موسوی بیاید پایین. من خودم قفسه های بالا رو می چینم. نسرین که از پیشنهاد حامیا حسابی خوشش آمده بی تعارف از روی چهارپایه پایین آمد و برای خودش پیشنهاد داد: نیاز جعبه ها رو به ترتیب بهتون میده… منم برم کارتون ها رو جمع کنم یه وقت جنس توشون نمونده باشه. حامیا
کتش را از تنش بیرون آورد و با نگاهش دنبال جای مناسبی برای گذاشتنش گشت. _بدین من ببرم بذارمش روی صندلی… اینجا کثیف میشه. نفسش از نگاه خیره ی حامیا بند رفت و دلش پر شد از شوق. _خودم میبرم… شمار و زحمت نمیدم. حالا که حامیا تا پشت ویترین ها آمده بود راهی جز کنار رفتن نیاز از سر راهش نداشت و وقتی که دید انگار قصد تکان خوردن ندارد با شرم لب زد: ممنون میشم زحمتشو بکشید …