دانلود رمان افگار pdf از ف. میری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا… حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به دنبال عشق از دست رفته اش، دوباره پا در عمارت مجد ها میزاره و مردی که سال هاست فراموشی گرفته و دیگر هیچ نشانی از آن آبان قدمی عاشق ندارد…
گریه های بی صدا و نفس های حجم دار هم سلولی هایش اعصاب نداشته اش را تحریک می کرد. حال غریبی داشت. حالش، حال پرنده ای بود که به قفسش خو کرده و حتی با دیدن درهای باز قفس و سودای پرواز و رهایی نیز دست و دلش به ترک آن قفس نمی رفت. شاید آن پرنده می ترسید. از بزرگی دنیای بیرون و ناتوانی خودش.. شاید هراسش آوارگی بود. شاید هم دردش تنهایی و بی کسی بود که اینگونه قلبش
سنگین می کوبید… آخرین تکه لباس را هم تا کرده و درون ساک گذاشت. صدای بستن زیپ سکوت فضا را شکست. با نفسی عمیق سعی می کند لبخند محوی گوشه لبش بنشاند. چاره ای جز تظاهر ندارد اما دوست ندارد این دم رفتنی هم عبوس به نظر برسد. به طرف دخترها برمیگردد: خب.. من حاضرم… ریحان با حرف جانا بغضش ترکیده و بی طاقت خود را در آغوش جانا انداخت و نامفهوم گفت: نری حاجی
حاجی مکه ها… بدون گفتن کلمه ای با محبت دستانش را نوازشگرانه روی کمر دختر کشید.از ورای شانه ریحان نگاهش به سپیده افتاد که باسری پایین افتاده روی تخت نشسته بود. ناخوداگاه تمام خاطراتشان با سرعت از جلوی چشمانش عبور کرد. خاطراتی به درازای ۵ سال چه ها که از سر نگذرانده بودند! سپیده با احساس سنگینی نگاهی سرش را بالا آورد و نگاهش درنگاه جانا گره خورد. تخس تر از آن بود که بخواهد گریه کند …