دانلود رمان تنهایی pdf از مریم بوذری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
چند ماهی بود حسابدار یکی از شرکتهای وابسته به هولدینگ ساختمانی جاوید شده بودم که متوجه اختلاس مدیر اجرایی شرکت شدم… به زحمت شماره مهندس جاوید که به فرعون بزرگ معروف بود رو به دست آوردم و باهاش تماس گرفتم و از اختلاسی که تو شرکت در و پنجره سازی هولدینگ میشد خبر دادم ولی نمی دونستم خودم رو تو چه هچل بزرگی خواهم انداخت …
وارد شرکت شدیم. در حالی که از همون دم در هم از ابهت و بزرگی شرکت فکم داشت وسط آسفالت کشیده میشد. یه کارخونه معمولی نبود… یه شرکت خیلی بزرگ بود… باورم نمی شد. آقای رمضانی کنار ساختمون چهار طبقه ای ایستاد و همگی پیاده شدیم. از آقای رمضانی تشکر کردم و او که انگار متعجب شده بود با گفتن (وظیفم بود) جواب تشکرم رو داد. الهام همینطور که می خندید گفت: دختر… تا حالا هیچ
کس اینجوری از آقای رمضانی تشکر نکرده بود. _دیدم تعجب کرد. و هردو باخنده پشت سر آوا وارد ساختمون شدیم. ساختمون با دیزاینی باور نکردنی لوکس و مدرن که تعجب منو در بر داشت. الهام که تعجب منو دید گفت: چیه چرا اینقدر تعجب کردی؟! _راسشو بگم اصلا فکرش رو نمی کردم که ساختمان اداریش اینقدر لوکس باشه. اگه اینجا اینجوریه دفتر کامرانیه چجوریه! الهام گفت: برج کامرانیه که اصلاً
همه کس رو توش راه نمیدن… اونجا خود مهندس جاوید هم کار کنه… نمیدونی کارمنداش چه دفترو دستکی دارن… آرزوی من و آواست که اونجا کار کنیم! _مهندس جاوید این شرکت هم میان؟! همون طور که تو آسانسور سوار می شدیم گفت: تو ماه دو سه باری میاد ولی بیشتر جمعه ها یا بعد از ظهرها. _آره هر وقت ایران باشه یه سری به اینجا هم میزنه. آوا گفت و دکمه طبقه سوم رو زد. با ورود به طبقه سوم …