دانلود رمان میرآباد pdf از نصیبه رمضانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
قصهی ما از اونجا شروع میشه که یک خبر، یک اتفاق و یک مورد گزارش شده به ادارهی پلیس ما رو قراره تا میرآباد ببره… میراباد، قصهی الههای هست که همیشه ارزوهایش هم مثل خودش ساده هستند.
خسته و کلافه از کلی بحث و دلیل برای حفظ موقعیت وام در راه برگشت به خانه یک دفعه ای تصمیم گرفتم سر راه به بابا سر بزنم کمی از کارش مانده بود و از شانس بابای خسته ام امروز هوای ابری با رگه های بارانی ریز فرصت استراحت کمتر بود.بابا که میدانست دلیلی دارد این آمدن یکهویی، نگاهم کرد. چشمان خسته و پر سوالش را با لبخندی کوتاه نگاه کردم.
اما دلم نیامد ناامیدش کنم که امیدم به خدا بود. دوست نداشتم این بابای خسته را نگران کنم وقتی میشد بدون نگران کردنش هم راه حل پیدا کرد. برای همین سرم را کش دادم و گونه لاغر و سرد بابا را محکم و سریع بوسیدم. سرم را که عقب بردم بابای در شوکم را با حرفم قانع کردم: بذار عکستو بگیرن… بعدش ببرن تو فضای مجازی و کانال شهر پخش کنن
بنویسن که مرد نارنجی پوش شهرمان را دختری جوان و خوش سیما بوسید واسه تنظیم فشار خون مامان خوبه بابایی. بابای در شوکم شرم کرد و تا اسم مامان آمد لب هایش کش آمد و با غرور جای ماچم را پاک کرد. خودم را جمع و جور کردم و با اخمی ساختگی گفتم: چه خوبم صحنه ی جرمو پاک میکنه… انگاری خیلی تجربه داری بابای کلک. بابا اخم کرد و اشاره کرد بروم …