دانلود رمان هشت متری pdf از شقایق لامعی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان، با ورودِ خانوادهای جدید به محله آغاز می شود؛ خانوادهای که دنیایی از تفاوتها و تضادها را با خود به هشتمتری آوردهاند. “ایمان امیری”، یکی از تازهواردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بیاعصاب” رویش میزند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله و خصوصاً خانوادهی آیدا را به چالش میکشد و درگیر و دار این برخوردها، ماجراهایی پیش میآیند که آیدا را بدجوری به زندگیِ “بیاعصاب” گره میزنند…
حسین داشت چمدان ها را پشت وانتش می گذاشت و مامان در حال درست کردن ماسک دست دوز بی فایده اش روی صورتش بود که با دیدنِ من، برای بار آخر توصیه هایش را دوره کرد: درها رو یادت نره قفل کنی! کلید رو بذاری روی قفل بمونه هر چی هم شد زنگ بزن حواست به شام و ناهار حسین باشه. حواسم هیچ به حرف هایش نبود و البته حفظ بودم گفته هایش را
میانشان سر تکان می دادم که خیالش راحت باشد و حواس اصلی ام پی در باز ساختمان روبه رویی بود! به اون گلدون زرده یه بار بیشتر تو هفته آب ندیا! مجدد سر تکان دادم: حواسم هست. خیالت راحت. ویلچری که از ساختمان روبه رویی بیرون آمد، حواس مامان را هم پرت کرد. اولین بار بود که از نزدیک پدر خانواده را می دیدم آن طورها که مقدس می گفت “پیرمرد”، سن
و سال دار به نظر نمی رسید. مامان پیش دستی کرد در سلام دادن و اتفاقاً با خوشرویی هم سلام داد و مرد چشمهایش را برهم زد و کسی که ویلچر را هدایت می کرد بعد از سلام توضیح داد: بابا نمیتونن صحبت کنن. نگاهم را تا صورت با اعصاب بالا کشیدم و او یکی از آن لبخندهای خوش انرژی اش را تحویلم داد و خیلی هم زود جمعش کرد؛ انگار که بخواهد فقط من ببینمش!