دانلود رمان خوب همخون pdf از نازنین دیناروند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
قصه رو شروع می کنیم، از زبون دختری که دست انداخت بیخ گلوی دختر لوس خانواده و حالیش کرد که توی دنیای گرگ های گوسفند نما، لازمه که مواظب باقی مونده های خونواده ش باشه، دستشو گرفت رو زانو هاش و دونه دونه درا رو زد و دنبال رحمت خدا گشت، تا خانواده ش رو نجات بده!
توی ماشین میشینم و تازه می فهمم چقدر بیرون سرد بوده. نوک انگشت هام بی حس شده و حس می کنم جای بینیم یه تیکه یخ روی صورتم گذاشتن. دستامو جلوی دهنم می گیرم و ها می کنم. فرهادی ماشین رو روشن می کنه و با دیدن من سرمازده بخاری غول آهنی خوشبوش رو روشن می کنه هربار که سوار این ماشین شدم تا چند ساعت این بو توی گیرنده های
بویاییم مونده و هی باهاش مغزمو انگولک کردن چند دقیقه ای رو در سکوت می گذرونیم و واسه م عجیبه که فرهادی دیگه هیچی نپرسیده! همیشه فکر می کردم اگه این موضوع رو برای کسی بگم اونقدر کنجکاوی می کنه تا عاصی شم؛ ولی گفتنش به فرهادی اینجوری نبود! -امروز رفته بودی سر ساختمون؟ با صداش از فکر بیرون میام و بهش نگاه میکنم. -بله، ساختمون “مها”.
سرشو تکون میده و فرمون رو می چرخونه و وارد شهر می شیم. _موتور خونه چه ایرادی داشت؟ تعجب میکنم پس امروز اونجا بوده و گزارش گرفته، بند کوله مو توی دستام میگیرم:-مشکلی پیش اومده؟ به صورتم نگاهی میندازه و بعد دوباره به روبه روش خیره میشه. _معین رو فرستادی درستش کنه؟ ناخودآگاه ابروهام توی هم فرو میرن؛ این سوالا حس خوبی ندارن!