دانلود رمان آنارشی pdf از س_رهی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
لعیا شهرام دختری آرام برای شناخت جهانگیر مرشد مردی عجیب و مرموز بهش نزدیک میشه… دقیقا بعد از پذیرفتن نامزدی با پسر خالهاش صدرا شهرام، ترسیده برای نجات خودش مجبور میشه پای سفرهی عقد جهان بشینه! همه چیز زندگی لعیا، جهان و صدرا و تمام اطرافیانشون بهم میریزه که انگار سامان پذیر نیست! رازهایی از زندگی جهان و عمارت مخوف فرخ نایب فاش میشه که…
– لعیا جاااان.. لعیا آبجی؟ لعیاااا…؟؟ از صدای نگرانی از خواب پریده روی تخت نشستم گیج اطراف را نگاه کردم ضربه هایی به در نگرانی صدایی را که حالا می فهمیدم متعلق به نداست برایم واضح کرد. نفس زنان از خواب های درهم و بی سر تهی که می دیدم و حتی صدای ناله ی خودم را شنیدم به سمت در رفته بازش کردم صورت ندا از دیدنم باز شد اما جا خورده. -وااای!
چی شده؟ چرا با لباس هات خوابیدی؟ تب داری؟ شال سفت شده دور گردن عرق کرده ام را باز کردم:خیلی خسته بودم دراز کشیدم خوابم برد. -صدای داد زدنت میومد خواب بودی؟داد زده بودم؟درخواب؟ حتی یادم نیست چه خوابی دیده ام.. تمام چیزی که یادم بود صورت جهانگیر بود که قصد داشت به من حمله کند! صورتی که انقدر دلتنگش میشدم که حتی از بیچارگی
گریه می کردم و حالا با اینکه هنوز همان حال را دارم از اینکه ببینمش میترسم. دمی گرفته گفتم: یکم ذهنم مشغوله خواب بد دیدم. دستم را گرفته مهربان گفت: صدرا بهم گفت بهش فکر نکن خدا هوای همه رو داره به قول داداشم اگه نمی خواست دوستت الان زنش نبود. با صدای تلفن همراهش به سمت اتاقشان رفته گفت: لباس هاتو عوض کن دوش بگیر بعد بخواب…