دانلود رمان فقط فریاد نزن pdf از مریم رمضانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هیلدا که به خاطر بی پولی پدرش مجبور میشه تن به ازدواج با مردی پنجاه ساله ای بنام احسان بده، احسان که دارای دو فرزنده و از زنش طلاق گرفته. احسان هم در ازای ازدواج با هیلدا، پول هنگفتی به پدرش بده. هیلدا به عمارت احسان پامیزاره و با احسان و دختر و پسر اون زندگی میکنه. اما در این بین اتفاقاتی میفته که سوشا پسر احسان، به هیلدا دل میبنده و…
(دانای کل سوم شخص) سوشا بعد از دویدن هیلدا یک تای ابرویش را بالا فرستاد:«این چش بود بابا؟» احسان که شده عصبی بود آب دهانش رو پایین فرستاد و بی جان گفت: «نمی دونم یهو عصبی شد!» سوشا متعجب بود اما به نوع برخورد پدرش لبخندی زد دستی به میان موهاش برد: «بابا آخر به من نگفتی هیلدا این جا چی کار میکنه؟» احسان جا خورد یه مدت مهمون
ماست سوشا نمیخوام چیزی به روش بیاری. سوشا با حرص لبخند تلخی مهمون لب هاش کرد و رو از احسان گرفت. _فکر نمی کنی چیزی که ازم میخوای یکم نامعقوله؟ احسان سرش رو خاروند. مجبوری وانمود کنی نمی شناسیش سوشا، فعلا مجبوری! اخمی به پیشونیش نشوند، با درد نالید: «مگه میتونم؟ انتظار داری تو چشماش زل بزنم و اشک نریزم؟ برام بخنده
و من هوس نکنم تو بغلم فشارش بدم؟ این همه سال دوری بس نبود؟ حالا جلوی چشمم باشه و وانمود کنم نیست؟ هیلدا خواهر منه احسان.» احسان پشت به سوشا مشغول تکون دادن چای کیسه ای درون فنجون کوچکی که حاوی آب جوش بود شد، در همون حالت با خونسردی پاسخ داد: میدونم کسی منکر اینکه هیلدا از خون توعه نیست، اما من صلاح نمیدونم همه چی روشن بشه…