دانلود رمان نیلوفری برای مرداب pdf از مهین عبدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سیگار میان انگشت میانی و اشارهام لهله میزد برای مجدد بوسیدن لبهایم و پک زدن محکم من! نگاهم به رقصنور، دود و عطر و ادکلنهای در هم ادغام شده عادت کرده بود!این چندمین پارتیای بودکه میگرفتم؟ نمیدانم! سیگار بین لبهای رژ خورده و درشتم فرستادم و از اعماق وجودم پک زدم ودودش را بیرون فرستادم. -خفه نشی نیلی؟ تنهای که جلو کشیده بودم را عقب فرستادم و پا روی پا انداختم….
با صدای زنگ ممتد آیفون هراسان چشمانم را گشودم اما تا به خودم بجنبم از روی کاناپه کف زمین افتادم و خواب بطور کامل از چشمانم پر کشید هنوز هم درک درستی از موقعیت کنونی ام .نداشتم دستی به صورتم کشیدم. آرایشم روی صورتم ماسیده و مطمئن بودم تصویر خوبی برای دیدن نخواهم داشت بدنم خشک شده و عضلاتم بشدت درد میکردند صدای زنگ آیفون
همچنان می آمد… نگاهم سمت پنجره پذیرایی کشیده شد هوا روشن شده بود. نچی کرده و با بندکردن دستم به میز قامت صاف کردم احساس افتادن از ارتفاع زیادی را داشتم درد استخوان های دست و پایم عصبی ام کرده بود و این بین صدای زنگ آیفون همچو مته در سرم فرو می رفت! آه دو دقیقه آروم بگیر خو سر آورده عوضی.. دستم به پیشانی ام چسبید و با انگشت
اشاره و شست شروع به فشردنش کردم سلانه سلانه از میان آشوبی که در خانه غوغا کرده بود خودم را به آیفون رساندم. چندباری پلک باز و بسته کردم تا تصویر مقابلم برایم واضح تر شده و مطمئن شوم که اشتباه نکرده ام! نامی؟ نامی اینجا چه می کرد؟ آن هم بعد از پنج ماه؟ دستم پایین افتاد و روی دکمه باز کردن در اما مکث کردم از چهره اش چیزی جزء اضطراب نمی خواندم…