دانلود رمان دارک pdf از زهره ابراهیمی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
“اسفندماه ۱۳۹۷ تهران” _ساعت شش قرار بود خونه باشی و الان ساعت یازده شبه!صدای پر خشمش در تاریکی آشپزخانه باعث شد از جا بپرم و لیوان آب در دستم بلرزد. _این پنج ساعت سرت به چه کثافط کاری بند بود که حتی وقت جواب دادن به گوشیت رو هم نداشتی؟ نگاه خشمگینش زبانم را بند می آورد… بخصوص که حالا چشمانش سرخ شده اش، نمایان گر آن درد لعنتی اش بود. دروغ چرا… ترسیده بودم! صدای بلند ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم اما…
وارد اتاق شدم و به محض وارد شدنم، بردیا را نشسته روی تختم دیدم و جا خوردم اما خیلی زود حالت عادی به خود گرفتم و همین طور که شالم را از سرم می کشیدم در را بستم. _اول درو ببند بعد دربیار شالت رو… پیام دقیقا جلوی در اتاق نشسته! به معنای واقعی کلمه تعجب کردم و ابروهایم تا آخرین حد بالا پرید. معمولا بردیا از این طور اخلاق ها نداشت! بهت و ابروهای بالا رفته ام را که دید به حرف آمد.
_خیلی بد نگاهت می کنه… اذیت میشم همتا نمی تونم تحمل کنم! از نگاهش به تو علاقه می باره. در ظاهرم که هیچ تغییری ایجاد نشد اما در دلم لبخند عریضی شکل گرفت و همتای سرکش درونم ذوق زده دستی بهم کوبید و فریاد زد دیدی” خره هنوز دوستت داره دیدی غیرتی میشه برات” قدمی به سمت کمد لباسم برداشتم. دوستم داشت اما گفته بود خفه بشم پیراهن چهارخانه ی قرمز و مشکی ام را از
رگال بیرون کشیدم و زیر لب گفتم: مهم نگاه من که با هربار دیدن تو عشق ازش شُره می کنه! نفسم را عمیق و دردناک بیرون فرستادم. در کمد را بستم و پیراهن را میان انگشت های لرزانم فشردم. _چرا دیشب نگفتی با عمت بودی؟ نگاهم را بالا کشیدم و پرسیدم: چی باید می گفتم وقتی باورم نداری؟ _باورت دارم! حرفش را به آرامی زمزمه کرد. دکمه مانتوام را باز کردم. _نداری بردیا… نداری! بلند شد از روی تخت…