دانلود رمان آشپزباشی pdf از فاطمه باصری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
لاله زن مطلقهایه که برای اولین بار و به پیشنهاد خواهرش پا به یک مهمونی ممنوعه میذاره و برای اولین بار نوشیدنی میخوره و گیج میشه… طوری که وقتی صبح بیدار میشه خودشو کنار مردی میبینه که نمیدونه کیه و چهطور باهاش اومده به خونهش… مردی به نام امیرحسین بردبار که…
#لاله -افتتاحیه ی قصر طلایی مهیار و امیرحسین با تمام غرولندهای سرآشپز بداخلاق و عبوس تمام شد. مهیار به نسبت مهربانتر برخورد می کرد. اما امیرحسین تماما غر زد و غر زد. هم مامان برای افتتاحیه آمد هم شهناز،حنا هم آمد اما جلوی مامان روحی جرات نزدیک شدن به مهیار و چسبیدن به او را نداشت. هدی نیامد هادی هم چون با دوستانش قرار داشت برایم پیغام داد که بعدا می آید و به من سر میزند و
اینکه می خواهد سر به تن برادر سگ اخلاقش نباشد! سبزی ها را دست سولماز خانم دادم و سفارش کردم خوب خوب سرخشان کند و خودم به کانتر آن طرفی رفتم. امیرحسین کمک می خواست اما نمی دانستم برای چه. گوشت های راسته گوسفندی را به زیبایی برش میزد و کنار دستش می گذاشت. گوشت هایی دارای رگه های چربی که برای پخت استیک استفاده می شدند… -اومدی لاله؟! بیا خیلی سفارش دارم…
ده شب میرسن هیچ کاری نکردیم. بی صدا کنارش ایستادم استیک پختن بلد بودم اما نه به ماهری او.. به هر حال امیر حسین آشپز فرنگی بود و من ایرانی… -استیک بلدی؟ محمد هم کنار دستش ایستاده بود و به دقت نگاه می کرد، محمد جوانی که به تازگی مهیار استخدامش کرده بود. نگاهش بوی جاه طلبی می داد! احساس کردم می خواهد یاد بگیرد و خودش آشپز شود. -بلدم. -خوبه هر مقدار مواد من زدم تو هم بزن…