دانلود رمان شهر بی یار pdf از سحر مرادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مدیرعامل بزرگترین مجموعهی هتلهای بینالملی پریسان، پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمههای سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطهی ممنوعهاش با مهمون ویژهی اتاقِ vip هتلش به دست دختر تخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟
– سلام خانم ها… خوش اومدید. دهنم با دیدنش باز موند و از ترس اینکه مگس نیره توش سریع بستمش …. شانس که نداشتیم. _یا خود یوزارسیف… موسیو رو باش. آب دهنم رو قورت دادم و زری به رسم ادب سلام کرد. -پدر داخل هستن بفرمائید بالا. پله ها رو با طمانینه و سنگینی بالا رفتم و سعی کردم که نیش شل شدم رو جمع کنم. خداکنه که زبون درازیم رو ندیده باشه.صدای مامان زری توش زلزله ی شیش ریشتری
داشت انگار. داخل شدیم و من تموم تلاشم رو برای کنترل چشم هام به کار بردم وقتش بود که برای مامان یکم آبرو بخرم. آقای خوشتیپ و موقری جلویمان ظاهر شد و من و مامان هر دو باهم سلامش رو جواب دادیم. به مبل های راحتی داخل سالن اشاره کردن تا بشینیم و موسیو احمدی سمت جهت مخالفی که ما رفتیم حرکت کرد. زری شبیه گردن شکسته ها داشت به جوراباش نگاه می کرد ولی من هر چند
ثانیه یکبار یه لبخند مکش مرگ مایی به آقای پدر باوقار هدیه میکردم تا اینکه موسیو احمدی با سینی چای و شیرینی تشریف فرما شد. مامان با کلی تعارف فقط چای برداشت و من هم دستم برای برداشتن هیچ کدومشون نرفت… فقط طبق معمول کنترل زبونم از دستم خارج شد و گفتم: چرا شما زحمت کشیدید آخه؟ هاج و واج مونده بود که چی جوابمو بده و با سیخونکی که زری به پهلوم زدم، رفع و رجوعش کردم…