دانلود رمان دلدار بی دل pdf از فائزه سعیدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
-تو فکر نکن… محض رضای خدا هیچ فکری راجع به من نکن! من نه بگیرم نه پیگیر. یه مدت تحملت کردم الان دیگه نمیتونم. آقا نمیتونم! خجالت میکشم. تو همین جمع کی میدونسته من با این دختر دوستم؟ هیچکس! تو اینقدر سطح پایینی که حتی خجالت میکشم به دوستامون بگم با منی! یه نگاه به سر و ریختت بنداز… کلاغ با اون سیاهیش از تو قشنگتره… تحقیرش میکنه اما چرخ گردون تقدیر، درست وقتی که انتظارش رو نداشته تو موقعیتی باهاش روبه روش میکنه که حتی خوابشم نمیدیده و حالا….
نگاهی به ساعت نمایشگر ماشین انداختم یک ربع بیشتر وقت نداشتم تا خودم را به مراسمش برسانم از خیر کلاسم گذشته بودم تا خودم را به قبرستان رسانده و شاهد کفن و دفنش باشم شاید هم برای اینکه باور کنم او رفته به مسیری بی بازگشت که به در و دیوار کوبیدن من هم نمی تواند برش گرداند. مرگ شوخی نداشت. مرگ بازی نمی کرد. لحظاتی از شب گذشته را توی تخت غلت خورده بودم و به تمام لحظه
هایی که با او گذرانده بودم فکر کرده بودم به وقت هایی که لبش را به پیشانیم می چسباند و با نفسی عمیق صدا میزد “گلی” و دل من غنج می رفت و قندهایی که کیلو کیلو آب می شدند و قندخونی که بالا می رفت و از مرز و محدوده ی اخطار هم می گذشت. به روزهایی که صورتی بودند، آفتابی بودند با چند لایه نازک ابر… انگار آن روزها را، آن لحظه ها را من زندگی نکرده بودم. آنقدر دور بودند، آنقدر دور از دسترس
و در کیلومترها فاصله از من که حتی دست خیال هم بهشان نمی رسید و همه چیز در سایه ای محو و غبارآلود گرفتار بود پلکم را کوتاه باز و بسته کرده و فرمان را بین انگشتانم فشردم. اشکم لجوجانه راه باز کرد و روی گونه ام قل خورد.. قرارمان این نبود. دیشب را با نگاهی از جنس شیشه از تراس اتاق به کوچه ای که هیبت دهشتناک شب قرقش کرده بود زل زده بودم راه رفته بودم. روی تخت بی هدف غلت خورده بودم و…