دانلود رمان پروانه میخواهد تو را pdf از فاطمه قیامی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
برکه سماوات دلباختهی کاوه؛ پسرعمهی پزشکش است و تمام خانواده آنها را نامزد هم میدانند اما کاوه در نهایت سنگدلی برکه را پس میزند و مقابل چشم همه برکه را کوچک می کند اما…
“مسیح” نیمه شب است و چراغ ساختمان خانجون نیز خاموش است. این یعنی تمامی اهالی باغ به استقبال خواب رفته اند جز او! حتی اهورایی که با پررویی خود را مهمان تختش کرده و با مسخرگی گفته بود: جان خودت من جام باید جایی باشه که پریز هست. فکرشم نکن من اون پایین بخوابم ها! دست داخل جیب شلوار فرو برده و با گام هایی کوتاه و آهسته قدم برمی دارد. هنوز اول تابستان است و هوا
آنقدر گرم نشده نسیم خنکی که می وزد گویی شاخ و برگ درختان باغ را به رقص گرفته و ماه امشب روشن تر از هر شب میان آسمان می درخشد. آنقدر غرق فکر است که وقتی به خود می آید؛ مقابل ساختمانی ست که یک زمانی خانه شان بود خانه ی او و مادر و پدرش نور چراغ های اطراف استخر که در ضلع غربی باغ قرار دارد؛ تا اینجا می رسد و کمی فضا را روشن کرده نگاه پرحسرتش به نمای سفید رنگ
می چسبد به پنجره ی طبقه ی دوم که روزی اتاقش بود. بازدمش را عمیق بیرون فرستاده و تن به عقب می چرخاند اما نمی داند چرا برعکس همیشه دلِ رفتن ندارد. حسی از درون او را به رفتن داخل ساختمان ترغیب میکند. به امید اینکه کلید همراهش نباشد؛ سرسری دست داخل جیب ورزشی اش فرو میبرد اما در کمال تعجب سوئیچ موتور داخل جیبش است و این یعنی کلید ساختمان هم همراهش هست…