دانلود رمان شب آتش (جلد ششم از مجموعه شب شیاطین) pdf از پنلوپه داگلاس برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
“کای” همیشه عاشق خانه والدینم بودم. در میان دوستانم من تنها کسی بودم که از بودن در خانه ناراحت نمی شدم. زندگی خانوادگی مایکل او را خسته و عصبی کرده بود و دیمن می خواست هرجا که ما باشیم باشد. ویل هم خوب بزرگ شده بود ولی نیاز به تحرک داشت. اگر دردسر او را پیدا نمی کرد او دنبال دردسر می رفت. اگرچه من دوست داشتم خانه باشم و سال ها بعد هنوز هم داخل شدن از در خانه ای که در آن بزرگ شده بودم آرامش بخش بود.
بنکس دستش را دور دستانم را انداخت و مرا بغل کرد تا گرم شود و پرسید: “مگه سردت نیست؟” هوای سرد عصر را به ریه هام کشیدم و بخارش را بیرون دادم و به برفی که روی درختان همیشه سبز و شاخه های سیاه و برهنه درختان افرا که در آسمان، گسترده شده بود نگاه کردم. همانطور که یک ساعت پیش بیرون خانه والدینم ایستاده بودم و گوش می کردیم به او گفتم: “عاشقشم. همه چیز خیلی ساکته.”
به او نگاه کردم و تحسینش کردم که چطور زمانی طول نکشید که حاضر و آماده شد. پیراهن دکلته قرمزش می درخشید و با موهای تیره فرش که کنار گردنش جمع شده بود عالی به نظر می رسید. او فوق العاده بود. او و جت هر دو صورتشان را آرایش کردند و شبیه دلقک های بامزه ای با شکل الماس مانند دور چشمانشان و جواهرات چسبیده به هر ضلع شده بودند. عبای سیاه را دورش انداختم و او دستش را
داخل جیبش فرو برد و دستکش هایش را بیرون کشید. توضیح داد: “سرما باعث کم شدن سرعت مولکول ها میشه آلودگی کمتر. هوا خیلی تمیزه و ساکت. به همین خاطر عاشق زمستان بودم ستاره ها از پشت ابرها سرک می کشیدند و اگرچه در این نزدیکی جریان آبی وجود نداشت می توانستید صدای آب را در دور دست بشنوید. پتوی یخ زده ای روی زمین در شب تاریک آنقدر دنیا را ساکت کرده بود که…