دانلود رمان کابوس پر از خواب pdf از مریم سلطانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
صدای بگو و بخند بچهها و آمد و رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب و جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعهای از چای داغم را نوشیدم و نگاهی به بالای سرم انداختم.آسمانِ آبی، با آن ابرهای دودی رنگ که جابهجای آن را لک انداخته بود، انگار آبستنِ خبرهای خوبی نبود. آن هم برای من که نیمی از دغدغهام این داخل و نیمِ دیگر آن بیرون و هنوز بار ماشین بود…
شانه هایم با کوبیدن در بی هوا بالا پرید و نگاهم به در بسته خانه چسبید. حدسم درست بود ناراحتش کرده بودم زیادتر از آنی که بتواند بی خیالش شود و مثل همیشه از یک گوش بگیرد و از گوش دیگر به در کند. دستم را بالا بردم و روی سرم گذاشتم. می دانستم حرفی که خیال پیش کشیدن و سبز کردنش را داشت، حرف الان و این چند ماه اخیر که به واسطه ی مرگ امیر علی رابطه اش را با من و خانواده ام
نزدیک تر کرده بود نیست. این خواسته به ظاهر سر دراز داشت و از سبز شدن آن چند سالی می گذشت و می رسید به سال های نوجوانی من… به همان سال هایی که شکل و ظاهر من از کودکی ام فاصله گرفت و در دید اقوام و آشنا و غریبه به یکباره بزرگ آمدم. همان وقت هایی که نگاه ها هم با قد کشیدن و خانوم شدن من رنگ تحسین گرفت و…. زانویم را به کناره ی مبل چسباندم و با حرصی آشکار آن را روی
سرامیک ها سر دادم و تا کنار پنجره بردم. تخم حرفی را که مرتضی امروز سعی در سبز کردن آن داشت و از قضا باعث دلخوری آشکار امروز او شد، در اصل همان روزها پدر او سبز کرده بود. عموی نازنین من که از همان بچگی ام ادعا داشت مرا اندازه ی دختری که همیشه در حسرتش ماند، دوست دارد. کسی که حرف لق دهانش از همان موقع ها هم “عروس خودم” بودن بود. حرفی که هر بار پدر خدابیامرزم آن را می شنید…