دانلود رمان چادرت را می بویم pdf از Moon_shine برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سجاد یه پسر ساده ومعتقده… یه پسر معمولی که تو گشت ارشاده و از نظر خودش هدف والایی داره… نجات زمین از فساد.. ماجرا از جایی شروع میشه که با رضوانه فراهانی اشنا میشه. رضوانه ای که با تمام زنهای خیابونی و دخترهای انچنانی فرق داره. سجاد ورضوانه هردو مسلمانن… هردو ادم های خوبی هستن ولی دیدگاهشون زمین تا اسمون متفاوته… یکی بیش از حد مقید وبسته است و دیگری بیش از حد روشن فکر…
تاریک بود… تاریک تاریک… چشم چشم رو نمیدید… حس می کردم تو قیر مذاب حل شدم ودست و پا میزدم… ولی هیچ چیزی نبود… نه نوری… نه اندک روزنه ای… با شنیدن صدای ریزی سربرگردوندم… گوش تیز کردم… انگار یه نفر از میون تمام تاریکی ها داشت هق هق می کرد… ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کردم… صدای هق هق یک زن بود… صدا زدم… -خانم… خانم… شما کجایید…؟ ولی صدای هق هق
همچنان ادامه داشت… خانم کجایید..؟ چرا گریه میکنید..؟ -سجاد …؟ قدم هام ایستاد و قلبم به تپش افتاد… صدای رضوانه بود.. میشناختم.. محال بود این تن صدا فراموش کنم.. -رضوانه ؟ کجایی؟ -میترسم.. دلم میون اون همه تاریکی ریش شد.. اونقدر صداش غصه دار بود که دلم رو لرزوند… به خاطر کار تو تنهام. لب هام لرزید: من من نمی خواستم رضوانه خدا شاهده نمیخواستم کار به اینجا بکشه.
-ولی کشید.. حالا من تنهام.. میترسم.. اینجا سرده سجاد.. -کجایی رضوانه… تروخدا بگو کجایی…؟ -تاریکه سجاد… تاریک… سرده… -کجایی رضوانه؟ صداش به قدری مستاصل بود که می خواستم فریاد بزنم. دوباره ناله و هق هق اروم رضوانه سوهان کشید به روح و روانم.. -گریه نکن رضوانه.. من میبرمت بیرون. ولی صدای هق هق می گردید و می چرخید و هر لحظه بلند تر و بلند تر میشد. انگار تنها رضوانه نبود…