دانلود رمان غرب وحشی آرام pdf از Moon_shine برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
النور سالی… دختری جنگجو و سخت کوش که در سال های خیلی دور از دهکده ی جنوب آمریکا با مری زندگی میکرده… یه دهکده معمولی با یه سری آدم معمولی… یه سری آدم که با هم دوست و رفیقن… ولی یه روز بهاری یه تازه وارد مغرور بدجوری موی دماغ النور میشه… تا جایی که…
النور بازهم افسار اسب جاناتان رو کشید واروم وبی صدا کنار کلبهءمیسیز هلن رها کرد… ترجیح میداد جور دیگه ای آزارهای دکتر جوان رو جبران میکرد به جای اینکه کسی مثل تامی کوچولو زخمی بشه و جاناتان به خاطر نبود اسب دیر به سر اون بیمار برسه… محکم به پهلوی اسب کوبید که اسب شیههء بلندی کشید و به سمت خونهءجان دوئید. جاناتان با شنیدن صدای شیهه از کلبه بیرون اومد. خدای من اسبش
برگشته بود… افسارش رو محکم گرفت و دستی به یال اسب کشید… اینکه اسب چه طور برگشته بود زیاد براش مهم نبود… مهم این بود که افسار اسب توی دستش بود… و حالا میتونست با خیال راحت شیطنت احمقانهءالنور رو جبران کنه. -سلام رابی… صبح قشنگیه… -سلام النور… صبح تو هم بخیر… رابی از کنار النور گذشت و به داخل مغازهء اهنگریش رفت… النور دوباره به سر کار خودش برگشت که با دیدن
سطل واژگون اب کثیف برروی ایوون… و قطره های پخش شدهءاون… با تعجب به چکمه های قهوه ای سوخته ءمقابلش خیره شد… خدایا همین الان اینجا رو تمیز کرده بود وحالا… اروم اروم با نگاهش از رو چکمه ها بالا اومد… وای… این جاناتان هریسون احمق بود که با همون پوزخند سرد و ازار دهندهءروی لبش سطل اب النور رو پخش کرده بود… النور عصبانی به سمت جاناتان رفت.. -توی احمق چی کار کردی..؟