دانلود رمان بالماسکه pdf از مهدیس برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ترگل سادات توفیق، در شانزده سالگی در یک ازدواج سنتی، وارد زندگیه مرد جوانی میشه که هیچی ازش نمیدونه و این ندونستن ها، اونو به بند میکشه… که برای رهایی از بندها!!دست به دامان ماده و تبصره های قانونی میشه و اتفاق هایی که لابه لای دویدن هاش رخ میده…
مغزش تحمل این همه سر وصدا را نداشت…جیغ های به رنگ سورمه ای، هرکدام خطی به اعصابش می کشیدند، آخرین پیراشکی را به دست دخترک داد، ده تومانی دست دختر عصبی اش کرد… – عزیزه من خرده نداشتی؟ به زور صدایش را از بین آن همه شلوغی شنید… ناچار دخل بوفه را زیر ورو کرد تا مابقی پولش را بدهد!!! وای که اگر 5 دقیقه دیگر زنگ تفریح ادامه داشت، بی شک بوفه را بر سر دختران جیغ جیغو
می کوفت و خودش پا به فرار می گذاشت… زنگ خورده بود، حیاط خالی از دانش آموز کمی مغز پر از صدایش را تسکین می داد… حالا نوبت شمارش پول ها بود، باید پول ها را می شمرد و مرتب در کشو می گذاشت… – یک پیراشکی میخواستم… ترگل سرش را بالا آورد، دخترک زیبا، با نگاهی مغرور جلوی پنجره بوفه ایستاده بود!!! زیبایی عجیبی داشت… چشمان مخمور دخترک، هر کسی را بر جا میخکوب
می کرد و چه بد که ترگل پر سر و صدا آب دهانش را قورت داد… بعد که کمی به خودش مسلط شد، حرص دار اندیشید، ضروری که انقدر به پر وپای آسید مرتضی می پیچید، چطور می شد که بافت آفریقایی این دانش آموز را زیر سبیلی رد می کرد؟؟ مکثش طولانی شده بود، چشمان عسلی دخترک لعنتی زیادی مخمور بود… و ترگل شاید کمی حسادت کرد و حرصش از سادگی طرح چشمان خودش بیشتر شد!!!